AMIR
حتی لوک خوش شانس هم همیشه آخرش تنهایی سمت غروب میرفت بااینکه لوک بودبااینکه خوش شانس بود
AMIR
پیر مرد نشست سر سفره گفت آخه زن یه حرفو چندبار باید بهت بزنم تا حالیت شه مگه یه هزار بار بهت نگفتم من ماکارونی دوست ندارم باید مثل دفعهی قبلی بشقابو پرت کنم گوشه ی اتاق تا شیر فهم بشی ؟ دفعه های قبلی حداقل شله نمیشد ایندفعه خیلی گند زدی چرا چیزی نمیگی همینجور منو نگاه میکنی که چی؟ مثلا میخوای مظلوم نمایی کنی نه؟ آههه نمکم که نداره آبم که سر سفره نیست پس تو تو خونه چه غلطی میکنی پیرمرد جمله ی آخرو که گفت اشک توی چشمهاش جمع شد وبه قاب عکسی که پای سفره به دیوار تکیه داده بود نگاه کرد ویه روبان سیاه که گوشه ی عکس پیرزن نشسته بود
AMIR
کشف بقایای بزرگ خاندان فلش مموری ! ۲۱۳ سال قبل از میلاد مسیح قدمت داره