AMIR
غمگین و خسته ام…! دلم یک هوای بارانی میخواهد… یک شانه برای گریه کردن و یک گور پدری که نثار دنیا و متعلقاتش بکنم…!
AMIR
مــــــرا کــه هیــچ مقصـــدی بــه نامـــــم .. و هیــــچ چشمــــی در انتظــــارمـ نیسـت را !.. ببخشیـد ! کــه بـا بـودنـــمـ تـــــرافیـک کــــــرده امـ ! ):
AMIR
قطارها بیهوده میپرسند چی ؟ چی ؟ نمی دانند در انتهای ریل ها هیچکس و هیچ چیز در انتظارشان نیست . . . . )؛