داشتیم وسایل انباری رو مرتب می کردیم، مامانم یه مداد رنگی ۲۴ رنگِ قاب فلزی از تو یه کارتن در آورد. زد زیر خنده گفت: می دونی چیه؟ گفتم: نه! گفت: این رو خریده بودم هر وقت معدلت ۲۰ شد، بهت بدم، ولی حیف که نشدمنمامانم
این @Rahil اسم استاد ریاضیمونو اورد اقای حسن نراقی نتونستم بگم که منو راحیلی چه بلایی سرش اوردیم بنده خدا تا درس میداد منو راحیل میمردیم از خنده بعد استاد جون ملقب به حسن جون خودمون مشکوک میشد که ما به چی میخندیم غافل از اینکه ما به هیکل نازش میخندیدیم یه روزم من حالم بد بود گفتم استاد یه چی بگم ؟گفت چند میخوای؟ منم از خدا خواسته گفتم هرچی کرمتونه گفت برو حله بعد من حالم این شکلی شد البته راحیل جونی هم این کلکو زده ها اینم بگم که این حسن جون ما یه برادرم داره که ایشونم استاد ریاضی میباشد به اسم حسین جون فقط دندون نداره اونایی هم که داره این شکلیه این راحیلیم میخواد این اقارو بندازه به من هی میگه طهورا دندون کاشته ها حیفه خلاصه این نراقی جونیا داستانی ساختن برای ما که دیدن داره
آقاحالا که بحث استادریاضی شدباید بگم که زنده یاد استاد ریاضیمون که ازدست من و برگه ام خودش رو سربه نیست کرد،یه برادری داشت به اسم حسین که این برادر قد بلندوظاهرشم ای بدک نبودولی از داشتن دو عدددندان محروم بود و وقتی میخندید زیبایی های خدادادیش میریخت بیرون!هیچی دیگه من و طهورا تصمیم داشتیم بکمک بچه های دانشگاه پول جمع کنیم که بره دندون بکاره اما حیف که جامون رو عوض کردن!هعی...یعنی ما یه همچین آدمایی هستیم!!!
وقتی دو عاشق از هم جدا میشن ... دیگه نمیتونن مثل قبل دوست باشن ... چون به قلب همدیگه زخم زدن ... نمیتونن دشمن همدیگه باشن ... چون زمانی عاشق بودن .. تنها میتونن آشناترین غریبه برای همدیگه باشن