*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
میخواهم همه بدانند این آدم ها که به خیال خود با من اند خود مفهوم تنهایی من هستند....
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
تازه ی جای سختش اونجاست که هی تو مجازی میبینیش ...و دیگه نمیتونی از احساست بنویسی چون غرورت اجازه نمیده ...
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
نمیتونیم دشمن باشیم چون یه زمانی عاشق هم بودیم الان همو میبینیم و بیشتر به هم به شکل زیر پوستی حرص میدیم و خودمونو به نفهمیدن میزنیم در حالی که جفتمون عذاب میکشیم از اینکار و جالبه یه جورایی همدیگرو از تمام اتفاقای زندگیمون با خبر میکنیم و این سخترین امتحان انسان توسط خداست ...
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
آشناترین غریبه برای هم ...
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
نزدیک ترین آدم به تو اون کسی است که از دورترین فاصله همیشه به فکرته.
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
امروز تو راه برگشت یهو جو گیر شدم رفتم کلی محصولات فرهنگی خریدم الان حساب کردم 15 تومن الکی خرج کردم ...چند وقته بی رویه دارم پول دور میریزم فقط واسه اینکه وقتی خرید میکنم آرامش میگیرم یکی میگفت تو کرم خرج کردن داری نه آرامش راست میگفت انگاری ...
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
وقتی تند و تند فکر میکنم و از یک موضوع مغزم میره سراغ موضوع دیگه یعنی دارم به یک موضوع فوق خاص فکر میکنم فقط دارم موضوعاتو به هم وصل میکنم تا به یه نتیجه ی منطقی برسم مثل الان ...ترجیح میدم تو این مواقع کسی باهام حرف نزنه و فقط بنویسم یا خط خطی کنم ...
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
گرگ دقیقا اونیه که تا میفهمه تنهایی بهت حمله میکنه ...حیوونهایی که دو پا دارن !
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
تو خونه به جامعه ی مهندسین اعلام کردم که من از مدیریت و ریاضی و حسابداری و اینا خسته شدم میخوام انصراف بدم و برم پی علاقه ی خودم یعنی ادبیات یا فلسفه یهو صدای همه رفت بالا که بیا و بخاطر علم هم شده اینو دیگه ول نکن روانشناسیو بیخیال شدی هیچی نگفتیم این دیگه آخراشه عمرا اجازه بدیم ...بعد داداشم میگه تو مغزت طبیعی نیست همه یه دیپلم دارن تو یه دیپلم نظری داری یه فنی بیا دست از سر این علم بردار برای ارشد هرچی خواستی بخون یا از اول برو واسه لیسانس بعد دیدم بابام داره متفکرانه بهم نگاه میکنه به شوخی بهش گفتم دکتر شما نظر نداری ؟ خندید گفت دخترم با یه دست نمیشه دوتا هندونه برداشت ...اما من تا آخر عمر حسرت فلسفه تو دلم میمونه ...
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
یکی از بهترین پنجشنبه های عمرمو گذروندم پر از خنده و شادی خدارو شکر البته تا به یه رستوران برسیم از گرسنگی هلاک شدیم آخرم رفتیم مکان همیشگیمون بعد منو جلومون بود هی انتخاب میکردیم هی یه چیز جدید میدیدیم که امتحان نکردیم میرفتیم اونو سفارش میدادیم اینقدر غذا خوردیم فکر کنم تا فردا ظهر گرسنه نشیم ....