اِبی بن بست. . .
آنگاه که انسانی دروغ می گویدبخشی ازجهان رابه قتل می رساند. اینهامرگهای کمرنگی هستندکه انسانهابه اشتباه زندگی می خوانند
اِبی بن بست. . .
کوچک که بوديم چه دل هاي بزرگي داشتيم اکنون که بزرگيم چه دلتنگيم کاش همان کودکي بوديم که حرفهايش را از نگاهش مي توان خواند اما اکنون اگر فرياد هم بزنيم کسي نمي فهمد و دل خوش کرده ايم که سکوت کرده ايم سکوت پر بهتر از فرياد تو خاليست دنيا را ببين... بچه بوديم از آسمان باران مي آمد بزرگ شده ايم از چشمهايمان مي آيد!! بچه بوديم دل درد ها را به هزار ناله مي گفتيم همه مي فهميدند بزرگ شده ايم درد دل را به صد زبان به كسي مي گوييم ...هيچ كس نمي فهمه
اِبی بن بست. . .
بچه که بودیم بستنیمان را گاز می زدند قیامت به پا می کردیم! چه بیهوده بزرگ شدیم... روحمان را گاز میزنند می خندیم!
اِبی بن بست. . .
من تو را دوست دارم و تو دیگری را و دیگری دیگری را و در این میان همه تنهاییم!.
اِبی بن بست. . .
آنروزكه سقف خانه هاچوبی بود! گفتارو عمل درهمه جا خوبی بود! امروزبنای خانه ها سنگ شده! دلهاهمه با بنا هماهنگ شده!.....
اِبی بن بست. . .
هیچگاه از لباس کهنه ات شرمنده نباش! اما از اندیشه کهنه ات شرمنده باش..
اِبی بن بست. . .
اینگونــه زندگــی کنیـم : سـاده امّا زیبــا مصمـم امّا بی خیـال متواضـع امّا سربلنـد مهربـان امّا جـدی سبـز امّا بی ریـا عــاشق امّا عــاقل.....
اِبی بن بست. . .
یارو همش دعا می کرده بچه دار شه یه شب جبرئیل میاد تو خوابش میگه عوض اینهمه دعا برو زن بگیر....
اِبی بن بست. . .
نجوای خاموشی ام را معنا کن من مفهوم(( نگریستن)) و(( نه گریستن )) هستم من برای زورق کوچک خوشبختی ام یک دریا گریسته ام تا در گل نشیند نهنگ آرزوهایم. در پایین سد سکوتم سکوت نکنید تا مبادا سیلاب ویرانگر اندوهم جلگه سبز نگاهتان را فرو شوید موجی است سرکش اما نهان که آرامش ظاهرم را به صخره های سخت زمان خواهد کوبید تا طفل فرو خفته ی فریادم بیاموزد چگونه سر دهد سرود سبز(( نگریستن)) و(( نه گریستن)) را .
اِبی بن بست. . .
بوسه اسم است...چون عمومی است بوسه فعل است...چون هم لازم است هم متعدی بوسه حرف تعجب است...چون اگر ناگهانی باشد طرف مقابل را مات و مهبوت میکند بوسه ضمیر است...چون از قید انسان خارج نیست بوسه حرف ربط است...چون 2 نفر را به هم متصل میکند ...
اِبی بن بست. . .
ببار ای ابر بهـــــــــــــــــار با دلم به هوای زلف یــار داد و بیداد از این روزگـــار ماه رو دادن به شبهای تار ای بـــــــــــارون بر کوه و دشت و هامون ببار ای بــــــــــــارون ببار ای ابر بهـــــــــــــــــار ببار ای بارون ببـــــــــــــار با دلم گریه کن خون ببار در شبهای تیره چون زلف یار بهر لیلی چو مجنون ببـــار ای بــــــــــــارون دلا خون شو خون ببـــــــــار بر کوه و دشت و هامون ببار به سرخی لبهای سرخ یــار به یاد عاشقای این دیـــــــار