هجده ساله كه شدم. واي خداي من باز گير داده به رفتار و گفتار و لباس پوشيدنم همين طور بيخودي به آدم گير ميده عجب روزگاريه.
بيست و يك ساله كه بودم پناه بر خدا بابا به طرز مأيوس كنندهاي از رده خارجه
بيست و پنج ساله كه شدم ديدم كه بايد ازش بپرسم، زيرا پدر چيزهاي كميدرباره اين موضوع ميدونه زياد با اين قضيه سروكار داشته.
سي ساله بودم به خودم گفتم بد نيست از پدر بپرسم نظرش درباره اين موضوع چيه هرچي باشه چند تا پيراهن از ما بيشتر پاره كرده و خيلي تجربه داره.
چهل ساله كه شدم مونده بودم پدر چطوري از پس اين همه كار بر مياد؟ چقدر عاقله، چقدر تجربه داره.
چهل و پنج ساله كه شدم... حاضر بودم همه چيز رو بدم كه پدر برگرده تا من بتونم باهاش دربارة همه چيز حرف بزنم! اما افسوس كه قدرشو ندونستم...... خيلي چيزها ميشد ازش ياد گرفت!
سلام سری به شبکه اجتماعی و جامعه مجازی په پو بزن.اونجا همه با هم صمیمین تازه امکاناتش خیلی بیشتره.خوش میگذره تو رو در جمعمون ببینیم.بیا حتما.شبکه اجتماعی په پو/www.[!].ir
bemanad khodesh khub midune vali ma nemidunam chera del shekaste shodam mano yeki az ajiam tu donbaler del shekaste kard kash yki dg bud bikhial dadashi