انگشتانم بوی تند سیگار میگیرند همان انگشتانی که همچو باد جنگل موهای تورا نوازش میکردند دیگر این اندام سوزان تو نیست که مرا احاطه کرده دود سیگار است و بس… سیگارم که به آخر میرسد لبم را میسوزاند مانند بوسه ای که تو هنگام خداحافظی به آن تقدیم کردی …
یک بار گفتم اما شدت مهربانی تان آنقدر زیاد بود که مجبورم کرد تکرار کنم از همه عزیزانی که زحمت کشیدند و با مهربانی هایشان مرا امروز بیاد رنده زندگی کردن انداختند متشکرم
با تمــام مداد رنگی های دنیــا... به هر زبانی که بدانی یا ندانی... خالی از هر تشبیه و استعاره و ایهام... تنهــا یک جمله برایت خواهم نوشت... دوسـتــــت دارم