اِبی بن بست. . .
باید برم... قبل از اینکه عاشقت بشم... قول داده بودم باشم...تا آخرش...ولی... می زنم زیرش... ببخش...!
اِبی بن بست. . .
پسر به دختر : می خوای خورشید زندگی من باشی ؟ دختر : آره..................................... پسر : پس ۹۲,۹۵۵,۸۸۷٫۶ مایل از من دور بمون !
اِبی بن بست. . .
زَخمی در پَهلویـَـم است روزگار نَمَک ـ ـ می پاشَـــد.. و مَــن به خــود می پیچـَــــم و همه فِـــــکر می کنند می رَقـــصَم .....
اِبی بن بست. . .
با « یکے بود یکے نبود » شروع مے شود این قصـ ه با یکے ماند یکی نماند، تمام. یکے، من بودم یا تو؛ مهم نیستــــ مهمْ... قصـ ه اےست کـ ه تمام مے شود
اِبی بن بست. . .
هــــي با تـــو ام! این روز هــا از کنـار مــن که میگــذری احتیــاط کـن !!! هزاران کارگــر در مــن مشغـــول کارنــد! روحیــه ام در دســت تعویض اســت
اِبی بن بست. . .
دو دریچه دو نگاه دو پنجره، دو رفیق دو همنشین دو حنجره دو مسافر تو مسیر زندگی، دو عزیز دو همدم همیشگی با هم از غروب و سایه رد شدیم، قصۀ عاشقی رو بلد شدیم فکر میکردیم آخر قصه اینه، جز خدا هیچکی ما رو نمیبینه دو غریبه دو تا قلب در به در، دو تا دلواپس این چشمای تر دو تا اسم دو خاطره دو نقطهچین، دو تا دور افتادۀ تنهانشین
اِبی بن بست. . .
می خواهم نگاهت کنم، اما؛ می ترسم از قندیل های یخی نگاهت؛ که مبادا قلبم را پاره کنند...
اِبی بن بست. . .
گاهی وقتا دلم میخواد مثل جودی ابوت باشم! پر انرژی ... با خنده هایی که از ته دلن ... گریه هایی که با دلیلن ... با اون شخصیتی که جلوی هیشکی نمیشکنه ... و یه بابا لنگ دراز که واسش بنویسم .....!
اِبی بن بست. . .
نیمکت کهنـﮧ پآرکـ ... خآطرآت دورش رآ.. در اولیـن بآرش زمستآنے از ذهن پآک کرده بود... خآطره ے شعرهآیے کــﮧ هرگز نسروده بودمــ... خآطره ے آوآزهآیے رآ کــﮧ هرگز نخوآنده بودے..