می خواهم برگردم به روزهای کودکی آن زمان ها که : پدر تنها قهرمان بود .
عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد
بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود ...
بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند .
تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند.
تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود
و معنای خداحافـظ، تا فردا بود...!
میگمــ خداحافظ کهـ تو چشمــ تـَر کنی و بگـــی: کجــآ؟ مگه دستــِ خودتهـ این اومدن و رفتن؟ کهـ سفت بغلمــ کنی و بــگی: هیچ رفتــنی تو کار نیستــ همین جـآ " به دلتـــ اشاره کنی" جاتهـ تا همیشه آخرِ سرش محکمــ بگی: شیر فهم شد؟؟ و مَن، دل ضعفهـ بگیرم از این همه عاشقانهـ های ِ محکمت!!!