دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

arash-reza

arash-reza
مرد - مجرد
امتیاز: 1713.21

دنبال‌شدگان

(433 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(396 کاربر)

گروه‌ها

(57 گروه)

بازدید

arash-reza
arash-reza

داستان در مورد سربازیست که بعد از جنگیدن در ویتنام به خانه بر گشت. قبل از مراجعه به خانه از سان فرانسیسکو با پدر و مادرش تماس گرفت. ” بابا و مامان” دارم میام خونه، اما یه خواهشی دارم. دوستی دارم که می خوام بیارمش به خونه. پدر و مادر در جوابش گفتند: “حتما” ، خیلی دوست داریم ببینیمش. پسر ادامه داد:”چیزی هست که شما باید بدونید. دوستم در جنگ شدیدا آسیب دیده. روی مین افتاده و یک پا و یک دستش رو از دست داده. جایی رو هم نداره که بره و می خوام بیاد و با ما زندگی کنه. “متاسفم که اینو می شنوم. می تونیم کمکش کنیم جایی برای زندگی کردن پیدا کنه. “نه، می خوام که با ما زندگی کنه… پدر گفت: “پسرم، تو نمی دونی چی داری می گی. فردی با این نوع معلولیت درد سر بزرگی برای ما می شه. ما داریم زندگی خودمون رو می کنیم و نمی تونیم اجازه بدیم چنین چیزی زندگیمون رو به هم بزنه. به نظر من تو بایستی بیای خونه و اون رو فراموش کنی. خودش یه راهی پیدا می کنه.

Aಊ¡R   ձ  ŦÁŃĦÁ  #  ☹
Aಊ¡R ձ ŦÁŃĦÁ # ☹
توسط پیامک

@ منتــــقم،آقای صبــــور،آقای حزیــن،آقای منتــــظر،امــــروز جگرسوز و بی تو بود

این ارسال را بازنشر کرده است.
دریا  دلدار
دریا دلدار

سوت و کوره اینجا برم بهتره

arash-reza
arash-reza

مردی در شهر ما هم سگ‌ است، هم صاحبش. صاحب سگ، سگ را خیلی اذیت می‌کند و زندگی را به کام او تلخ کرده. یک لحظه با او بازی می‌کند و به جست‌و‌خیز وا می‌داردش، یک لحظه بعد می‌زند توی سرش که چرا اینفدر شلوغ می‌کند. بعضی وقت‌ها محکم به پوزه‌اش می‌کوبد و با اردنگی به ماتحتش، که چی، چرا روی تخت او خوابیده و موهایش ریخته روی بالش، اما شب‌هایی هم هست که از زور تنهایی سگ را می‌کِشَد و کنار خودش می‌خواباند هر چند سگ بیچاره تا صبح از وحشت می‌لرزد. اما همه عیب و ایراد مال یک طرف نیست. هیچ کس دیگری حاضر نمی‌شود سگی مثل این را تحمل کند. چنان بوی بد و مهوعی می‌دهد که از خود سگ هراس‌انگیز‌تر و ترسناک‌تر است که خجالتی‌ست و هر وقت غافل‌گیر می‌شود بی‌اختیار می‌شاشد به خودش. موجودی بدبو و همیشه خیس است. با این همه صاحبش خیلی متوجه ماجرا نیست برای اینکه اغلب آنقدر می‌نوشد که شب مست و پاتیل بیخ دیوار کوچه ولو می‌شود. آفتاب که می‌زند او را می‌بینیم که گوشه‌ی پارک شلنگ‌انداز می‌رود، بینی‌اش رو به باد، از سرعت خود می‌کاهد و دور خودش می‌گردد تا بویی را رد بزند، موی کوتاه سرش را می‌خاراند و سیگاری درمی‌آورد و.......

سارا : )
سارا : )

سلام سعی کردم به همه پیام خصوصی بدم اگه کسی رو ندادم امیدوارم دلخور نشه بچه ها من میخوام به دروغی که گفتم اعتراف کنم چون آدم دروغگو تنفر انگیزترین آدم دنیا ست من مدتها پیش گفتم ازدواج کردم نه من دروغ گفتم و اعتراف میکنم,. دیگه چیزی دروغ نگفتم خدا بنده هاش رو میبخشه انشا...بنده هم ببخشه امیدوارم بایت دروغی که گفتم منو ببخشین آدم دروغگو هم جاش اینجا نیست شما رو با دوستاهاتون تنها میگذارم امیدوارم حلال کنین و همش از یاد کردن من خاطره بد یادتون نیاد ,حلالم کنین یا حق

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
Hami  ܓܨܓღ
peste2WwW.Kamyab.IR_.jpg Hami ܓܨܓღ
در پتُ مت

کی با من میکنه…؟؟؟

مـِـلـפבےܓܨ
مـِـلـפבےܓܨ
در سلام

ســـلام ســـلام . . . شبتون بخیر و پر از شادی . . .

❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
7b5kua3dzcq8ns6xh8.jpg ❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
در میکده

هست >>>>>> ... بـــــودن در قلــــــب که تمـــــام ، حـــــــــرف هـــــــای نــــــــزده اش اســـــــــــتـــــــــــ...!!! ... را ....

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
arash-reza
arash-reza

معما ی دیگه اینو میزارم چون خودم راحت حلش کردم و خوشم اومد در ضمن این معما رو بیل گیتس تو ازمون استخدامیه 100 مهندسش گرفت تا یکی رو انتخاب کنه سال 2002ولی اسون : دو اتاق در مجاورت هم قرار دارند. هر کدام یک در دارند ولی هیچکدام پنجره ندارند. درهایشان که بسته باشد درون اتاقها کاملا تاریک است. در یک اتاق سه چراغ برق به توانهای ۱۰۰، ۱۱۰ و ۱۲۰ وات و در اتاق دیگر سه کلید برق مثل هم وجود دارد.ا ما نمیدانیم کدام کلید کدام چراغ را روشن میکند( مثلا نمیدانیم آیا کلید وسطی مربوط است به چراغ وسطی یا به چراغهای دیگر اما بطور قطع میدانیم که هر کدام از کلید ها یکی از چراغها را روشن میکند. همچنین ترتیب چراغها را هم نمیدانیم ). شما معلوم کنید که هر کلید مربوط به کدام چراغ است. برای اینکار و در شروع، شما باید در اتاق کلیدها باشید و کار را از آنجا شروع کنید. شما میتوانید هر چند مرتبه که بخواهید کلیدها را روشن و خاموش کنید. اما شما تنها هستید و نمیتوانید از کسی کمک بگیرید و هیچگونه وسیله ای هم خواه برقی خواه غیر برقی بهمراه ندارید و مهمتر از همه اینکه شما حق ندارید بیش از یکبار وارد اتاق چراغها شوید

*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*

@arash-reza منطق حکم میکنه که وقتی معما طرح میکنی بعد از مدت زمانی جوابشو اعلام کنی مگه نه؟

این ارسال را بازنشر کرده است.
arash-reza
arash-reza

معما: *********سه نفر برای خرید ساعتی به یک ساعت فروشی مراجعه میکنند. قیمت ساعت ۳۰ هزار تومان بوده و هر کدام نفری ۱۰ هزار تومن پرداخت میکنند تا آن ساعت را خریداری کنند… بعد از رفتن آنها ، صاحب مغازه به شاگردش میگوید قیمت ساعت ۲۵ هزار تومان بوده. این ۵ هزار تومان را بگیر و به آنها برگردان شاگرد ۲ هزار تومان را برای خود بر میدارد و ۳ هزار تومان باقیمانده را به آنها برمیگرداند. (نفری هزار تومان) حال هر کدام از آنها نفری ۹ هزار تومان پرداخت کرده اند . که ۳*۹ برابر ۲۷ میشود این مبلغ به علاوه آن ۲ هزار تومان که پیش شاگرد است میشود ۲۹ تومان هزار تومان باقیمانده کجاست ؟

مارچلو
مارچلو

Night night sleep tight don't let the bed bugs bite

ســهـــیـــل
ســهـــیـــل

حالا ببينيد كي گفتم فيلمش هم ميذارم بيبنيد ..تو جشن داماديم رو ماشينم با خط بزرگ مي نويسم ماشين دوماد نه عروس ...رو كارت دعوت هم مينوسم كارت دامادی .. گربه رو دم حجله ميكشم ..بسِ ديگه زن سالاری ..از اين به بعد مرد سالاری رو عشق است

arash-reza
arash-reza

از گردو گذشت ....:شهامت گذشتن از گردوها حکایت میکنند که روزی مردی ثروتمند سبدی بزرگ را پر از گردو کرد، آن را پشت اسب گذاشت و وارد بازار دهکده شد، سپس سبد را روی زمین گذاشت و به مردم گفت این سبد گردو را هدیه میدهم به مردم این دهکده، فقط در صف بایستید و هر کدام یک گردو بردارید. به اندازه تعداد اهالی، گردو در این سبد است و به همه می‌رسد.” مرد ثروتمند این را گفت و رفت. مردم دهکده پشت سر هم صف ایستادند و یکی‌یکی از داخل سبد گردو برداشتند. پسربچه باهوشی هم در صف ایستاد. اما وقتی نوبتش رسید در کنار سبد ایستاد و نوبتش را به نفر بعدی داد. به این ترتیب هر کسی یک گردو برمی‌داشت و پی کار خود می‌رفت. مردی که خیلی احساس زرنگی می‌کرد با خود گفت: “نوبت من که رسید دو تا گردو برمی‌دارم و فرار می‌کنم. در نتیجه به این پسر باهوش چیزی نمی‌رسد.” او چنین کرد و دو گردو برداشت و در لابه‌لای جمعیت گم شد. سرانجام وقتی همه گردوهایشان را گرفتند و رفتند، پسرک با لبخند سبد را از روی زمین برداشت و بر دوش خود گذاشت و گفت: “من از همان اول گردو نمی‌خواستم این سبد ارزشی بسیار بیشتر از همه گردوها دارد.”

arash-reza
arash-reza

یک روز یک زن و مرد ماشینشون با هم تصادف ناجوری می کنه. بطوریکه ماشین هردوشون بشدت آسیب میبینه. ولی هردوشون بطرز معجزه آسایی جون سالم بدر می برن. وقتی که هر دو از ماشینشون که حالا تبدیل به آهن قراضه شده بیرون میان، رانندهء خانم بر میگرده میگه: - آه چه جالب شما مرد هستید!…. ببینید چه به روز ماشینامون اومده! همه چیز داغون شده ولی ما سالم هستیم! این باید نشونه ای از طرف خدا باشه که اینطوری با هم ملاقات کنیم و ارتباط مشترکی رو با صلح و صفا آغاز کنیم! مرد با هیجان پاسخ میگه: - اوه … “بله کاملا” …با شما موافقم این باید نشونه ای از طرف خدا باشه! بعد اون خانم زیبا ادامه می ده و می گه: - ببین یک معجزه دیگه! ماشین من کاملن داغون شده ولی این شیشه مشروب سالمه. مطمئنن خدا خواسته که این شیشه مشروب سالم بمونه تا ما این تصادف خوش یمن که می تونه شروع جریانات خیلی جالبی باشه رو جشن بگیریم! و بعد خانم زیبا با لوندی بطری رو به مرد میده. مرد سرش رو به علامت تصدیق تکان میده و در حالیکه زیر چشمی اندام خانم زیبا رو دید می زنه درب بطری رو باز می کنه و نصف شیشه مشروب رو می نوشه و بطری رو برمی گردونه به زن : D