دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

arash-reza

arash-reza
مرد - مجرد
امتیاز: 1713.21

دنبال‌شدگان

(433 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(396 کاربر)

گروه‌ها

(57 گروه)

بازدید

arash-reza
arash-reza

داستان در مورد سربازیست که بعد از جنگیدن در ویتنام به خانه بر گشت. قبل از مراجعه به خانه از سان فرانسیسکو با پدر و مادرش تماس گرفت. ” بابا و مامان” دارم میام خونه، اما یه خواهشی دارم. دوستی دارم که می خوام بیارمش به خونه. پدر و مادر در جوابش گفتند: “حتما” ، خیلی دوست داریم ببینیمش. پسر ادامه داد:”چیزی هست که شما باید بدونید. دوستم در جنگ شدیدا آسیب دیده. روی مین افتاده و یک پا و یک دستش رو از دست داده. جایی رو هم نداره که بره و می خوام بیاد و با ما زندگی کنه. “متاسفم که اینو می شنوم. می تونیم کمکش کنیم جایی برای زندگی کردن پیدا کنه. “نه، می خوام که با ما زندگی کنه… پدر گفت: “پسرم، تو نمی دونی چی داری می گی. فردی با این نوع معلولیت درد سر بزرگی برای ما می شه. ما داریم زندگی خودمون رو می کنیم و نمی تونیم اجازه بدیم چنین چیزی زندگیمون رو به هم بزنه. به نظر من تو بایستی بیای خونه و اون رو فراموش کنی. خودش یه راهی پیدا می کنه.

❤☚ ƷᎯᏰị ᗩϨªᗪị ☛❤
❤☚ ƷᎯᏰị ᗩϨªᗪị ☛❤

سلامممممممممممممم

Diba (  مادربزرگ )(✿◠‿◠)
1365524083120189_thumb.jpg Diba ( مادربزرگ )(✿◠‿◠)

(ماجرای قهر کردن گنجشک با خدا)روز ها گذشت وگنجشک با خدا هیچ نگفت.فرشتگان سراغش را از خدا می‌گرفتند وخدا هر بار به فرشتگان این گونه می‌گفت: می آید؛ من تنها گوشی هستم که غصه‌هایش را می‌شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می‌دارد. وسرانجام گنجشک روی شاخه ای ازدرخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیج نگفت. و خدا لب به سخن گشود: با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست. گنجشک گفت: “لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه محقرم؟ کجای دنیا را گرفته بود؟” و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین کار پر گشودی. گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی. اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت های گریه هایش ملکوت خدا را پرکرد

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
مـهـヅیـﮧSG♀[یـآحـُسـیـن]
مـهـヅیـﮧSG♀[یـآحـُسـیـن]

وَقتی 5سآلَم بود مَنو برد میخوآس به زور بزنه به لَثَم مَن تآ دیدَم هَرچی به بآبآم گُفتَم مَنو نَبُرد بیرون وَ دَر طِیِ پُر شُد

اتا
اتا

@arash-reza سلام.کی من دکترم؟هاهاهاها

این ارسال را بازنشر کرده است.
SaⓗaB
529504_555243944519888_749302052_n.jpg SaⓗaB
توسط موبایل

.....#باهوشا بگن کجاست؟ ؟؟

mohammad-h
images.jpg mohammad-h
در سلام

بـسـم الله ......................... بـه هـمـگـی

عطی لایکی ヅ
عطی لایکی ヅ

شیخ رجبعلــی خیاط: چشمت به نامحرم می‌افتد، اگر خوشت نیاید كه مریضی!!ا اما اگر خوشت آمد ، فوراً چشمت را ببند و سرت را پایین بینداز و بگو: ((یـــــا خیر حبیب و محبوب... )) یعنی: خدایا من تو را می‌خواهم، این‌ها چیه؟! ، این‌ها دوست داشتنی نیستند...(((هر چه كه نپاید دلبستگی نشاید)))

این ارسال را بازنشر کرده است.
ناهيد
ناهيد

μøℌαмα∂ґℯẕαヅ
μøℌαмα∂ґℯẕαヅ
توسط پیامک

بی نتی نکشیدین بفهمین چی میگم به تجویز یکی ازدوستان تا بعد امتحانات نهایی خداحافظ : \\nهمچین دلسوزی هم ارزوست ‎;-)‎

˙ °•.✿.•° мÃħÐί°•.✿.•°
˙ °•.✿.•° мÃħÐί°•.✿.•°

یه معلم دین و زندگى داشتیم بش میگفتیم رونالدینیو به این سمت کلاس نگاه میکرد به اون طرفیا منفى میداد! خیلى تکنیکى بود ...والا

rEza
rEza
توسط موبایل

@وحـــــید آقای وحید خان آیا این عکس پروفایلت برای پاسپورتته ؟

ی لبخند : )
ی لبخند : )

اصن مازندران رو فیراسته مننِم....رامسر مخصوصا......هیچی امی گیلان نبونه برا....واردش بونی دیل بازابونه

♥هامون♥
636bdcca42.jpg ♥هامون♥

بدِ انتخابات معلوم نیس قیمت‌ها چه جوری می‌شه