arash-reza
داستان در مورد سربازیست که بعد از جنگیدن در ویتنام به خانه بر گشت. قبل از مراجعه به خانه از سان فرانسیسکو با پدر و مادرش تماس گرفت. ” بابا و مامان” دارم میام خونه، اما یه خواهشی دارم. دوستی دارم که می خوام بیارمش به خونه. پدر و مادر در جوابش گفتند: “حتما” ، خیلی دوست داریم ببینیمش. پسر ادامه داد:”چیزی هست که شما باید بدونید. دوستم در جنگ شدیدا آسیب دیده. روی مین افتاده و یک پا و یک دستش رو از دست داده. جایی رو هم نداره که بره و می خوام بیاد و با ما زندگی کنه. “متاسفم که اینو می شنوم. می تونیم کمکش کنیم جایی برای زندگی کردن پیدا کنه. “نه، می خوام که با ما زندگی کنه… پدر گفت: “پسرم، تو نمی دونی چی داری می گی. فردی با این نوع معلولیت درد سر بزرگی برای ما می شه. ما داریم زندگی خودمون رو می کنیم و نمی تونیم اجازه بدیم چنین چیزی زندگیمون رو به هم بزنه. به نظر من تو بایستی بیای خونه و اون رو فراموش کنی. خودش یه راهی پیدا می کنه.
soul age
داشتم کارت پایان خدمت بابامو میدیدم بهش میگم بابا واقعا قدت ۱۶۰ سانته ؟ میگه بچه مگه تو ۱۶۰ سانت دوره شاه رو میفهمی ؟
soul age
بچه ها من تو خوش شانس بودن هم بدشانسی آوردم: حالا تا دو روز پیش به هرکی زنگ میزدم خطش ایرانسل بودا ولی ازدیروز تا حالا که ایرانسل 1000تومن(تعجب نکنید درست خوندید) شارژ رایگان ایرانسل به ایرانسل به من هدیه داده با هرکی کاردارم همراه اوله لامصب تا آخر امشبم بیشتر وقت نداره باید هر جور شده به یکی زنگ بزنم حیفه...
از یاد رفته...
چقدر بَده ازش خبر نداشتــ ـه باشی sms بدی جوابتو نده ساعتها نگــرانش باشی بعد بایه خط دیگه بهش زنگ بزنی با دومین بوق گوشی رو برداره...قطع کنی اون وقــ ـته که می فهمی تنهـــایی اون وقته که می فهمی دیگه دوستت نداره آره ... آدما از همین جاست که تنهــ ـایی رو برای همیشه انتخاب میکنن..........
اره رفیق...
13 سال و 5 ماه و 15 روز و 15 ساعت و 53 دقيقه قبل
13 سال و 5 ماه و 15 روز و 15 ساعت و 50 دقيقه قبل:-(
13 سال و 5 ماه و 15 روز و 15 ساعت و 26 دقيقه قبل توسط آندروید
13 سال و 5 ماه و 15 روز و 15 ساعت و 25 دقيقه قبل
13 سال و 5 ماه و 15 روز و 2 ساعت و 27 دقيقه قبل