آراز تورک
سلامتی رفیقی که... یه روز میاد سر خاکم امّا نمیتونم جلوش بلند شم... ولی افتخار میکنم که خاک زیر پاشم. خاک پاتم رفیق
آراز تورک
وقتی تمام شیرها پاکتی اند وقتی همه ی پلنگ ها صورتی اند وقتی پهلووناش دوپینگی اند ایراد مگیر که عشق ها ساعتی اند!
آراز تورک
آدم ها زود پشیمان میشوند… ! گاهی از گفته هایشان، گاهی از نگفته هایشان… گاهی از گفتن نگفتنی هایشان… و گاهــــــــــــــــی هم از نگفتن گفتنی هایشـــــــان…
آراز تورک
آنقدر پیش این و آن از خوبــــــــی هایش گفتم که وقتی سراغش را می گیرند شرم دارم بگویم تنهایــــــــم گذاشت!!!
آراز تورک
دير آمدی موسی ، دوره ی اعجاز ها گذشته است عصايت را به چارلی چاپلين هديه کن که کمی بخنديم
آراز تورک
حرارت لازم نیست ، گاهی از سردی نگاهت میتوان آتش گرفت
آراز تورک
شاید تو… سکوت میان کلامم باشی! دیده نمیشوی اما من تو را احساس می کنم! شاید تو …. هیاهوی قلبم باشی! شنیده نمیشوی اما من تو را نفس می کشم!
آراز تورک
"سرما" که تنها برای زمستان نیست.! تو که نیستی، دلم "گرمِ" هیچ صحبتی نمی شود ...
آراز تورک
مترسک عروسک زشتیست که از مزرعه مراقبت میکند و آدمی مترسک زیباییست که جهان را می ترساند . . .
آراز تورک
√ دیوانه ام می كند ...! فكر اینكه .. زنده زنده .. نیمی از من را .. از من جدا كنند ! لطفا ... تا زنده ام بــــــــــــــــــمان.....
آراز تورک
پیرمرد لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس نشسته بود . دختری جوان، روبه روی او، چشم از گل ها بر نمی داشت. وقتی به ایستگاه رسیدند، پیرمرد بلند شد، دسته گل را به دختر داد و گفت: می دانم از این گل ها خوشت آمده است. به زنم می گویم که دادم شان به تو. گمانم او هم خوشحال می شود. دختر جوان دسته گل را پذیرفت و پیرمرد را نگاه کرد که از پلههای اتوبوس پایین می رفت و وارد قبرستان کوچک شهر می شد!