مُشتبااا ..
قطب نمای دلم سرگردان است ... طفلی دلم در این جزیره ی بی رحمی و دروغ گم شده است
مُشتبااا ..
دنـیای ِ غـریبـی ست ... بـه یکـی کـه دسـت می دهـی , مـی دانـی کـه دیـر یـا زود از دسـتش مـی دهی !
مُشتبااا ..
کاش این قلم , نشانی تو را می نوشت , نه در به دری مرا
مُشتبااا ..
جوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی موأدبانه گفت: ببخشید آقا! من می تونم یه کم به خانوم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟ مرد که اصلا توقع چنین حرفی را نداشت و حسابی جا خورده بود، مثل آتشفشان از جا در رفت و میان بازار و جمعیت، یقه جوان را گرفت و عصبانی، طوری که رگ گردنش بیرون زده بود، او را به دیوار کوفت و فریاد زد مرتیکه عوضی، مگه خودت ناموس نداری ... خجالت نمی کشی؟ ... جوان امّا، خیلی آرام، بدون اینکه از رفتار و فحش های مرد عصبی شود و عکس العملی نشان دهد، همانطور موأدبانه و متین ادامه داد خیلی عذر می خوام فکر نمی کردم این همه عصبی و غیرتی شین، دیدم همه بازار دارن بدون اجازه نگاه میکنن و لذت می برن، من گفتم حداقل از شما اجازه بگیرم که نامردی نکرده باشم ... حالا هم یقمو ول کنین، از خیرش گذشتم مرد خشکش زد ... همانطور که یقه جوان را گرفته بود، آب دهانش را قورت داد و زیر چشمی زنش را برانداز کرد
مُشتبااا ..
اوج تنهایی را زمانی فهمیدم که دیدم مترسک به کلاغ گفت : هر چقدر دوست داری نوکم بزن... اما تنهایم نذار
مُشتبااا ..
همین با "نگران نباش" گفتنت , نگرانم می کنی !
مُشتبااا ..
همیشه رفیق پابرهنه ها باشید چون ریگی به کفششان نیست!
مُشتبااا ..
دیوارها هم عاشق می شوند ، یادگاری ننویسید اگر قصد برگشتن ندارید .