ᾋṨἬἝƓἬ
تو بمان با من. تنها تو بمان / در رگ ساغر هستی تو بجوش / من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی است / آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش
ᾋṨἬἝƓἬ
کیـــــــش می کنم مهرت را از دلم و هر از گاهی یادی لبخندی نگاهی بوی عطری در می رود از لای شانه های جارو و می دود . . . (دیدگاه)
ᾋṨἬἝƓἬ
رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند . یا ... رسد آدمی به جایی که بجز خودش نبیند . گاهی بر سر دوراهی های زندگی می مانیم که کدام را انتخاب کنیم : خود را یا خدا را ؟
ᾋṨἬἝƓἬ
حس هایم با هم کلنجار می روند و من میان میانجیگری هایم نابود می شوم....................