...
وقتی نه دستی برای گرفتن است.................. نه آغوشی برای گریه.......... نه شانه ای برای تکیه ...........انتظار نداشته باش خنده ام واقعی باشد مادر.......... این روزها فقط زنده ام تا دیگران زندگی کنند.
...
اینکه ساکتم؛ .........چیزی نمیگویم؛............ یعنی به سیم آخر زدهام............. سیم آخر سیم خوبی نیست!
...
دلم که جای خود........... این روزها ............عقلم نیز تنگت شده.
...
خدا هم که باشی ........ناچاری تحمل کنی............. حماقت مشتی بنده ی زبان نفهم خنگ را ..............راه عشقتان بی دوراهی
...
خسته از روزمرگی ؛ ........خسته از عاداتِ قدیمی ؛ .......خسته از افق همیشگی سرزمینِ مادری ؛..... بیا ... بیا تمام تلخی ها را گاز بگیریم و دود کنیم ؛ ........حرفی برای گفتن هم نبود بیا ... .......سکوت می کنیم ............... به همه بد نامی ها و بد گمانی ها می ارزد.
...
گاه حسودی ام می شود به خـودم............ از بس بی عار و درد شدم این روزها........... از بس کرخت و بی حوصله از کنار همه چیز رد می شوم.......... و بیخیالِ این اوضاعِ درهم ، .............به قول اسکارلت با خودم تکرار می کنم: ..............فردا روزِ دیگریست !
...
این همه برای نادر و سیمین صوت و کف کشیدیم نوش جونمون؛............... ولی حجت و راضیه رو یادمون نره. .......اونا هم آدمن... بچه های اونا هم بچۀ آدمن......... تولۀ سگ که نیستن که......... اِشکالشون... اشکالشون اینه که بلد نیستن خوب حرفشون رو بزنن............ اشکالشون اینه که زود از کوره در میرن........... ولی اینا دلیل نمیشه که فراموششون کنیم.
...
خسته ام و تنها ،......... هر چقدر هم کلیشه ای باشه ، ..........اما چکار کنم ؟....... خسته ام !
...
الله خلق الانسان .........من التنهایی........ فی التنهایی............. الی التنهایی................ پ.ن : آیه وحی شده به حضرت تردید ...