*اشکان*
دیوانه باش تا عاقلان غمت را خورند!
*اشکان*
توسط موبایل
آخه کسی که عاشقش بودم(و هستم)از دستم ناراحته
*اشکان*
چه زیباست که خیالی زندگی کنی
Mona
مغازهداری روی شیشه مغازهاش اطلاعیهای به این مضمون نصب کرده بود؛ “تولههای فروشی“. نصب این اطلاعیهها بهترین روش برای جلب مشتری، بخصوص مشتریان نوجوان است، به همین خاطر خیلی بعید بنظر نمیرسید وقتی پسرکی در زیر همین اطلاعیه هویدا شد و بعد از چند لحظه مکث وارد مغازه شد و پرسید: “قیمت تولهها چنده؟” مغازه دار پاسخ داد: “هر جا که بری قیمتشون از ٣٠ تا ۵٠ دلاره”. پسر کوچک دست تو جیبش کرد و مقداری پول خرد بیرون آورد و گفت: من ٢ دلار و ٣٧ دارم. میتوانم یه نگاهی به تولهها بیندازم؟ صاحب مغازه پس از لبخندی سوت زد. با صدای سوت، یک سگ ماده با پنج توله فسقلیاش که بیشتر شبیه توپهای پشمی کوچولو بودند، پشت سر هم از لانه شان بیرون آمدند و توی مغازه براه افتادند. یکی از تولهها به طور محسوسی میلنگید و از بقیه تولهها عقب میافتاد. پسر کوچولو بلافاصله به آن توله لنگ که عقب مانده بود اشاره کرد و پرسید: “اون تولههه چشه؟” صاحب مغازه توضیح داد که دامپزشک بعد از معاینه اظهار کرده که آن توله فاقد حفره مفصل ران است و به همین خاطر تا آخر عمر خواهد لنگید. پسر کوچولو هیجان زده گفت: “من همون توله رو میخرم”
*اشکان*
اگر دنیـــــــــــا "عدالت" داشت.................. مرد هم "بکارت" داشت