زنی درچهار راه پشت چراغ راهنمایی دست فروشی می كرد ، هیچكس به زن توجهی نمی كرد.... زنی درچهار راه پشت چراغ راهنمایی خود فروشی می كرد، هیچكس به چراغ توجهی نمی كرد.
تمام دروغ ها از #تخت شروع شد وقتي پـدر و مادرت كاشتند و به اسم خدا درو كردند وقتي 3همسرت براي اولين بار روي تخت #عاشقت شده بود . ســر آخــر وقتي روي تخت بيمارستان افتاده اي همه بيشتر دوستت دارند.. . وقتي هم كه در #قبرت بخوابي باز هم بيشــتر . ..#جمــعه ها ي بعد از #مــرگت همان قدر دوستت دارند كه همسرت شب جمعه دوستت داشت . خيالت تــخت كه زندگي تا آخرش دروغ بـود . آنقدر دروغ كه پينوكيو شرمش مي آيد .وقتي ميبيند كه هيچ #دروغگويي ديگــر دشمن #خــدا نيست . .خدايي كه بي خيال تر از همه روي #تــخت پادشاهي راحت خوابيده.....
دلـتنگیهایـم را زیـر دوش حمّــام میبَـرم، بُـغـضـم را میـان شُـرشُـر آبِ داغ میتـرکـانـم، تا همـه فـکـر کننـد قرمـزیِ چشمـانـم از دم کـردنِ حمّـام است ...
اسب ها ، درشكه ها را كشیده اند.... ولی انعام را درشکه چی گرفت ! به چشمان اسب ، چشم بند زدند ,بر دهانش پوز بند ..... تا نبیند و حرف نزند... چه آشناست زندگی درشكه چی و اسب هایش...!!!