@گمنام.من مست آن شعر و كلام ، گيرم كلاه گويم سلام ... اي عاطفه ي واژه ها ، دل خوش كنم با اين پيام ... گمنامم و گم گشته ام ، در كوچه ي شعر و قيام ... چون مرده ائي بي بدرقه ، در وادي دارالسلام ... گمنام ...
ببار ای باران ... ببار که چتری بر روی دلم نخواهم گرفت ببار که شاید اندکی از داغ این دل سوخته بکاهی ببار که ویرانه دل من سقفی ندارد که از قطرات سردت ایمن باشد ببار که خانه دلم بسی تشنه و ملتهب است ببار که شاید اندکی غبار غم را از دل تیره ام بزدایی ببار و سیلی به پا کن و دل مسکین و گوشه نشین مرا با خود ببر ...