ღ شاهزاده غم های دنبالر...
خــــدایا.... همه از تو می خواهند ، بدهی.من از تو می خواهم ، بگیری!!! خـــــدایااین همه حس دلتنگی را از من بگیر...
ღ شاهزاده غم های دنبالر...
روزگاری یــــک تبــــــسم یـــــک نـگـــــــاه خوشتر از گــــــرمای صد آغــــــوش بــــــود …
ღ شاهزاده غم های دنبالر...
آیا میدانید فقط یه آرایشگر زنِ ایرانی می تونه درآمدی معادل یک فوق تخصص جراحی داشته باشه ! فقط یک زن ایرانی می تونه روزی چند ساعت برنامه آشپزی نگاه کنه و چند تا دفتر هم پر کرده باشه و آخرش همون کوکوسبزی برای شوهرش درست کنه! زنها مثل کامپیوتر هستند یک بار خودش را میگیری و یک عمر لوازم جانبی آنرا ! مرد: زن! تو چرا رفتی باز سه دست لباس نو خریدی، آخه نمی گی من از کجا پولشو بیارم؟ زن: عزیزم، می دونی من اصلاً آدم فضولی نیستم!
ღ شاهزاده غم های دنبالر...
دلم که می گیرد
کودک می شوم ...
کفش هایم تا به تا می شوند ...
دستانی می خواهم که آرامم کنند ...
مهربانی که به فکر دلتنگی هایم باشد ...
و گلویی که بغض امانش را نبرد ...
بهانه گیر می شوم ...
نق می زنم که این را می خواهم ....
که آن را می خواهم ...
ولی هیچکس نمی داند ؛
که به جز تو هیــــــــچ نمی خواهم
ღ شاهزاده غم های دنبالر...
به حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفتر ترانه هایم خشک شد! به حرمت قدم هایی که باهم در آن کوچه ی همیشگی زدیم! به حرمت بوسه هایمان! نه! تو حتی به التماس هایم هم اعتنا نکردی! فقط به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو هستم که ساده فریبم داد! قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویاها دلگیرم!
ღ شاهزاده غم های دنبالر...
بهانه هایت برای رفتن چه بچه گانه بود چه بیقرار بودی زودتر بروی از دلی که روزی بی اجازه وارد آن شده بودی… من سوگوار نبودنت نیستم!!! من شرمسار این همه تحملم...
ღ شاهزاده غم های دنبالر...
اگه کسی تو چشات نگاه کرد و قلبت لرزید عجله نکن، چون ممکنه یه روز کاری با قلبت بکنه که چشات بلرزن..
ღ شاهزاده غم های دنبالر...
بی حوصله ام.... دست خودم نیست..... کمی دلتنگ فردایم...... فردایی که تو می ایی....... شاید... من نباشم....
ღ شاهزاده غم های دنبالر...
دانشجویی به استادش گفت: استاد اگر شما خدا را به من نشان بدهید عبادتش می کنم و تا وقتی خدا را نبینم ان را عبادت نمی کنم. استاد به انتهای کلاس رفت و به ان دانشجو گفت : ایا مرا می بینی؟ دانشجو پاسخ داد : نه استاد ! وقتی پشت من به شما باشد مسلما شما را نمی بینم. استاد کنار او رفت و نگاهی به او کرد و گفت : تا وقتی به خدا پشت کرده باشی او را نخواهی دید