عین آدم های معتاد شدم... انگار امیدم اینجاست... همش سر از اینجا در میارم... حالا خوبه این همه سایت در کل جهان هست... عادت کردم به اینجا دیگه.. باید برم ترک کنم... معتاد شدم رفت...
خیلی وقت ها وقتی مطالبی رو میخونم یا می شنوم اینقدر ناراحت و متاثر میشم که چرا ما آدم ها حاضریم به خاطر خواسته هایمون دیگران رو آزار بدیم... دنیای زشتی شده... فکر نمیکنم خدا هدفش از آفرینش ما انسان ها این اتفاقات بود...
نگرانم... هر چند من همیشه نگران همه هستم... آخرش میبینم چقدر احمق بودم... چون همه خوب بودند نسبتا من نگران بودم... مهم اینه کسی به نگرانیم اهمیت نمیده... ای ای ای....
هر چند بیشتر تنها هستم و میدونید که تنهایی آفتی هست برای نگرانی و افکار منفی... ولی سعی میکنم سرم رو گرم کاری بکنم... با صدقه و صلوات... و کار خونه حواسم رو پرت میکنم... تا بعد میبینم بی دلیل بود نگرانیم... البته بدبختانه وقتی که نگران هستم... یا بعضی وقت ها که خیلی نگران هستم... بعدش یا بعد ها میفهمم واقعا اتفاقی افتاده که به من نگفتند... رو این حساب وقتی نگران میشم میگم حتما یا طوری شده یا می خواد طوری بشه
خنـــده ام میگیرد ! وقتی پس از مــدت ها بی خبــری بی آنکه سراغی از این دل آواره بگیری میگویی : دلـــم برایت تنــــگ است . . . یا مرا به بـــازی گرفته ای یا معنی واژه هـــایت را خوب نمیدانی.
من که تصویری ندارم در نگاه هیچ کس;خوب شد هرگز نبودم تکیه گاه هیچ کس ..کاش فنجانی نسازد کوزه گر از خاک من;تا نیفتد در دلم فال سیاه هیچ کس.. بهترین تقدیر گلها چیدن و پژمردن است;سعی کن هرگز نباشی دلبخواه هیچ کس...
بسلامت
15 سال و 21 روز و 9 ساعت و 9 دقيقه قبلشب به خیر.
15 سال و 21 روز و 9 ساعت و 2 دقيقه قبلشبت خوش
15 سال و 21 روز و 8 ساعت و 52 دقيقه قبل