aziiiii
داســـتـان مـَـن و تــو از آنــجـا شـــروع شـد کــﮧ : پـشـت شـیشــﮧ ے بـے جـان مـانیـتـور بـــﮧ هــم جــان دادیــم ... ! با دکــمــه هــای سـَـرد کـیـبـرد ، دســت هـاے هــم را گـرفـتیـمو گــرمایـش را حـِـس کــردیـم ...! بـا صــورتـکـهـا ، هــمـدیگـر را بـوســیـدیـم و طــمـع لــَـبـهــایـمـان را چـشـیـدیم ...! آهــنـگـے را هــم زمــان باهــم گــوش کــردیـم و اشــک ریـخـتیـم
aziiiii
سیگار میسوزد، کـــــــم میشود، ولی تکـــرار میشود !! مـن میسوزم .. کـــــــم میشوم .. ولی دیگر تکــرار نمیشوم ...!
aziiiii
نبودنت را ،
تـــــاب می آورم.
رفتن را ،
تحمـــــّل میکنم.
فراموش شدنم را ،
بــــاور میکنم.
امــــــا
فــــــراموش کردنــــــت
دیگر
کـــــا رِ مــــــن نــــــیست
aziiiii
برای انسان ها همانقدر باش که برای تو هستند ! بیشتر که باشی ... مایه سوء تفاهم و خیلی چیزای دیگه میشوید !
aziiiii
دلم برای یک نفر تنگ است.... نه میدانم نامش چیست...و نه میدانم چه می کند... حتی خبری از رنگ چشم هایش هم ندارم.... رنگ موهایش را نمی دانم.... لبخندش را ...فقط میدانم که باید باشد و نیست
aziiiii
بی تو بودن را معنا می کنم با تنهایی و آسمان گرفته/ آسمان پر باران چشم هایم /بی تو بودن را معنا می کنم با شمع , با سوزش ناگریز شمعی بی پروانه/ بی تو بودن را چگونه میتوان تفسیر کرد /وقتی که بی تو بودن خیلی دشوار است ؟
aziiiii
وقتی که باد با غرور در گوش درختان آواز مرگ سر می دهد باید پاییز را باور کرد...
aziiiii
مرا به خاطر بیاور!
هنگامی که به دوردست رفته ام
و گم شده ام در سرزمین سکوت ...
aziiiii
مترسک : من مغز ندارم توی سرم پر از پوشاله آدم : اگه مغز نداری پس چطوری حرف میزنی ؟ مترسک : نمی دونم ولی خیلی از آدم ها هستن که بدون مغز یه عالمه حرف میزنن.....!
aziiiii
تــــو را گــــم کــــرده ام ... انگــــار نیستیــــ ، نه صداییــــ از تــــوستــــ و نه نگــــاهیــــ ! پســــ بگــــو چــــرا نمــــیکنیـــ از منــــ یــــادی ؟! منــــ برایتــــ شــــده ام لحــظه ای ،گهــــگاهی ؟! فکــــر نمیکنــــم از دوری ام آرامیــــ ! تــــو را گــــم کــــرده ام
aziiiii
به انتهای بودنم رسیده ام… اما … اشک نمی ریزم… پنهان شده ام پشت لبخندی که درد میکند…