دوم ابتدایی بودیم زنگ اول خانُممون نیومده بود تو کلاس داشتم میزدم رو میز و میخوندم یه عده هم میرقصیدن ناظممون اومد و منم تو ردیف جلو در میز آخر بودم فقط منُ دید..اومد و صدام کرد پای تخته و خودکار گذاشت لای انگشتم انقد فشار داد تا گریه کردم گفت برو بشین..فکر کردم تموم شد ولی نامرد تا اخر زنگ هر 5 دقیقه یه بار صدام میکرد و خودکار میذاشت لا انگشتماندازه کل عمرم گریه کردم اونروز
لنی جونم قدیما تندذهن تر بودیا گفتی اصفهان کسی رو داشتی گفتم از خود خود اصف نه از بغل مغلاش قسمت دومم گفتم داداش رضا منظورم این بود دلم واسه داداشش تنگیده
شبت خوش خوب بخوابی
13 سال و 11 ماه و 27 روز و 9 ساعت و 18 دقيقه قبلشب خوش!
13 سال و 11 ماه و 27 روز و 9 ساعت و 18 دقيقه قبلشبت بخیر عزیزم
13 سال و 11 ماه و 27 روز و 9 ساعت و 16 دقيقه قبلشب شما هم بخیر دوستای گلم
خوابای رنگی ببینین
13 سال و 11 ماه و 26 روز و 12 ساعت و 12 دقيقه قبل