azita
دلم می خواست سقف معبد هستی فرو می ریخت پلیدی ها وزشتی ها به زیر خاک می ماندند ، بهاری جاودان آغوش وا می کرد جهان در موجی از زیبایی و خوبی شنا می کرد
azita
از دوریت چه دارم ، غیر از دلی شکسته / ذهنی همیشه ابری ، فکری همیشه خسته .
azita
حالا که آمده ای ، چترت را ببند در ایوان این خانه جز مهربانی نمی بارد . . .
azita
دستگيرم شو تا از مردم دل آگاه باشم که در همه حال ، حرمت دوست نگه مي دارند ، زيرا مي دانند در همين دم حاضر است و بينا و فردا دور است ، اما دوست نزديک تر از رگ گردن.