azita
در رویاهای کودکانه آموختم به چیزی که به من تعلق ندارد فکر نکنم اما ناگهان او همه ی فکرم شد
azita
همیشه تو یک ارتفاع بالایی از جو، دیگه ابر وجود نداره. اگه یک وقت دیدی آسمون دلت ابری بود بدون به اندازه کافی اوج نگرفتی.
azita
هر روز دل تصمیم می گیره سنگ شه تا دیگه عاشق نشه میره و سنگ می شه و میره قاطی سنگ ها اما اونجاهم عاشق یه سنگی میشه
azita
عشق مثل جنگ میمونه شروع کردنش خیلی آسونه اما پایان دادنش سخته
azita
باید ز کویر چشم ها آب گرفت از ابر شب انتقام مهتاب گرفت تا محو نبا شد از نظر ها باید تصویرنگاه عشق راقاب گرفت
azita
طلوع بی شمار معرفت باش/به شهری که روسومش بی وفاییست/سرم سرگم تصویر تو گشته/به آن حدی که اسمش بی نواییست
azita
تو ناخدای عشقی ، من ساحلی غریبم / لنگر بزن مسافر ، من خاک هر رفیقم
azita
عاشقی چیزی برای هدیه نیست / طرح دریا و غروب و گریه نیست / عاشقی یک کلبه ی ویرانه نیست / صحبت از شمع و گل و پروانه نیست / عاشقی تنهای تنها یک تب است / بی تو مردن در سکوت یک شب است
azita
تخت سیاه قلب من پر از نوشته های توست / نیمکت چوبی دلم واسه همیشه جای توست
azita
ای که می پرسی نشان عشق چیست / عشق چیزی جز ظهور مهر نیست / عشق یعنی دل تپیدن بهر دوست / عشق یعنی جان من قربان اوست
azita
به کلبه ی کوچک قلبم دعوتت می کنم تا بدانی در اجاق سرد دل چیزی جز یاد تو نمی سوزد