بابک...
هرکه به من می رسد بوی قفس می دهد جز تو که پَر می دهی تا بپرانی مرا ...
بابک...
نفهمی دردیست که فرد را نمی کشد اما اطرافیان را دق مرگ می کند . . .
بابک...
چقدر درد داردکه من... درجست وجویت هستم... درکوچه های شهری که تودران زندگی نمی کنی...!!
بابک...
دست های کوچکش به زور به شیشه های ماشین شاسی بلند حاجی می رسد التماس می کند : آقا... آقا "دعا " می خری؟ و حاجی بی اعتنا تسبیح دانه درشتش را می گرداند و برای فرج آقا "دعا " می کند....
بابک...
یکی بود یکی نبود...عاشقش بودم عاشقم نبود....وقتی عاشقم شد که دیگه دیر شده بود... حالا می فهمم که چرا اول قصه ها میگن...یکی بود یکی نبود... یکی بود یکی نبود ، این داستان زندگی ماست.... همیشه همین بوده...یکی بود یکی نبود ، در اذهان شرقی مان نمی گنجد با هم بودن ، با هم ساختن ، برای بودن یکی ، باید دیگری نباشد...هیچ..