بابک...
با همین حرفهای ساده اغاز می شود دلم ... دلت... همیشه کار دل پریشانی ست ما روی رد پاهایمان نشانه میگذاریم با سنگ نه با لقمه های کوچک شعر که آن را باد یا گنجشکها می برند با خود حتی اگر چراغ هم نیاوری مهربانیت کا[!]ت. تو هستی ومن راه خانه را گم نمی کنم از این روست که دوستت می دارم
بابک...
چونان که به پیشوازِ "تنهایی" شتافتم از خوشبختی استقبال نکردم هرگز....
بابک...
نباشی .. دلم که هیچ .. دنیا هم تنگ می شود . . .
بابک...
ادعای عاشقی می کنیم .. اما .. رنگ چشمان مادرمان را از یاد برده ایم .. مادر عشق را از تو آموختم .. دوستت دارم ..
بابک...
فاصله خط عابر پیاده ندارد ، دست مرا بگیر و از آن رد کن ، قرار دیدار ما هر نیمه شب ، خیالت که نمی گذارد بخوابم ....