بابک...
بـعــد از " تـــــ و " مـــــا ، بـاز هـــــم خـندیـدیـم ، امـــا یکـــــــــ پـای خـــــندههـایمـــان همــیشـه مــیلـنـگــــــیـد
بابک...
دلتَنگــ... کـﮧ میشَویـﮯ دیگَـ ـر انتظـ ـار مَعْــ ـنا ندارَد یکـ نِگـ ـاه کَمـﮯ نا مهربـ ـان٬ یکـ واژه یِ کَمـﮯدور از انتظـ ـار یکـلَحظـ ــﮧ فاصـ ـلـﮧ می شِکند بُغضَـ ـتْ را
بابک...
کسانی که به من می گویند تو به جهنم می روی و ما به بهشت، مرا خوشحال می کنند. چون مطمئن می شوم که با آن ها به یک جا نمی روم. مارتین ترمن
بابک...
کا[!]ت تا جواب سلامی را بدهی؛ تا ببینی چگونه دندان ها برای تنت تیز میشود.. ایرانِ امـــروزِ من, گربه نیست؛ گرگ است!
بابک...
زندگی همین جبر روزگار است که تو را می برد لابلای رگ های عادت. آرام آرام که نه، می دود.
بابک...
آدمی را دیدم با سایه ی خود درد و دل میکرد ! چه رنجی میکشد او...
بابک...
رفتــم گفتـم از “خـــــیرش” مـی گــذرم شنیـدم کـه زیــر لب گُفـت از “شــــــرش” خــلاص شـدم . . .
بابک...
چشـــــــــــم های تــــــــــــــــــــــــو غـــــــــــــــزلـــــ استــــــــــــ . . . کــــــــــاشــــ . . . منـــ حـــــــــافــــــظ چــــــــــــشمهایــــ تــــــــــ ـــو بودمـــــ . . .
بابک...
اشک هایم چه بچه شده اند .. ! گونه هایم را با سُرسُره اشتباه گرفته اند .. ! هی با یاد تو ، از گوشه ی چشمانم سُر می خورند ... !
بابک...
“ مـنـے” که . . کـنـارش" تـــــــــو " نـبـاشـد . . بـزرگـتـریـن پارادوكس دنـیــ ـ ـ ــاسـت ..
بابک...
به چشم هایت بگو ... آنقدر برای دلم ..... رجز نخوانند ... من اهل جنگ نیستم ... شـــاعـــرم ! خیلی که بخواهم گرد و خاک کنم ... شعری می نویسم ، آنوقت اگر توانستی ... مرا در آغوش نگیر ...
بابک...
غــرور به عـشـق اجـازه رسـوا شـدن نـداد یــک بــوســه در تـهِ ..تـهِ ..تـهِ قـلـبم مُـــرد
بابک...
مثل لیوانی شده ام که لبه اش پریده است ... تشنه که شدی ...! مراقب باش ! عجیب وحشی ام .!.!.!