دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

بابک...

پیش ما سوخته دلان مسجد و می خانه یکی است حرم و دیر یکیست,سفحه و پیمانه یکی است این همه جنگ و جدل ... درباره »
بابک...
مرد - متاهل
امتیاز: 3728

دنبال‌شدگان

(259 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(332 کاربر)

گروه‌ها

(15 گروه)

بازدید

بابک...
بابک...

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود (دقت کنید: هیچ کس نبود) در آبادی کوچکی مردمی زندگی می کردند... حالا می فهمم، ما تو بچگی با قصه خواب نمی رفتیم... همون اول هنگ می کردیم!

بابک...
بابک...
در حرف دل

هیچ کس، مطلقا هیچ کس را تا کنون نیافته ام که ناگفتنی هایم را بفهمد و بدفهمی نکند!

بابک...
بابک...
در حرف دل

گویند: روزی مجنون در مسجدی رد میشد شیخی نماز می خواند. مجنون بر سجاده شیخ پا گذاشت. فریاد شیخ بلند شد که چرا بین من و خدایم فاصله انداختی؟ مجنون گفت: من عاشق لیلی ام تو را ندیدم، تو که عاشق خدایی چگونه مرا دیدی؟ !

بابک...
بابک...
در حرف دل

دیگر از دست ابراهیم هم کاری برنمی آید... با این بت هایی که ما ساخته ایم.

بابک...
بابک...
در حرف دل

این جا زمین است. رسم آدم هایش عجیب است... اینجا گم می شوی، به جای اینکه پیدایت کنند، فراموشت می کنند.

بابک...
بابک...

به ناموسم قسم هر کی پشت سر من حرف در بیاره فلان و بهمانش می کنم.... من دکتر شریعتی نیستما ! پروفسور حسابی!

این ارسال را بازنشر کرده است.
тħe ρяıи¢e øиłч
тħe ρяıи¢e øиłч

امروز تو خيابون دست يه نفر يه قناري ديدمپرسيدم : فروشيه؟ گفت : نه ؛ رفيقمه به سلامتي همه اونايي که رفيقاشونو نميفروشن

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
بابک...
بابک...
در حرف دل

ما برون را ننگریم و قــال را ما درون را بنگریم و حال را

بابک...
بابک...
در حرف دل

خدا هم که باشی، بندگانی هستند که از تو ناراضی اند به دنبال رضایت چه کسی می گردی وقتی این روزا آدما از دست خودشون هم عصبانی اند...؟!

بابک...
بابک...
در حرف دل

وقتی پروانه در تاری بیفتد که عنکبوتش سیر باشد... قصه ی زندگی آغاز می شود: نه می تواند پرواز کند نه می تواند بمیرد.

بابک...
بابک...

@مخاطب عام چه کسی می داند شاید شعرهای من اندوه فراموش شده ی عاشقی باشد که هر روز هزار بار فضای کوچکِ ذهنش را گــَــــرد گیری می کند تا مگر عشق را از گِردِ خود رانده باشد چه کسی می داند!؟

بابک...
بابک...

با یک تو بهار می شود برای من....بهارم...@

بابک...
بابک...

خسته شدم دیگر از این راه پر هراس ِ گورستان. دیشب که نبودی برای نخستین بار در گام‌های آغازین پا سفت کردم به نقطه‌ی سرآغاز بازگشتم و پریدم... دیگر روی زمین نخواهم ماند دیگر، فقط آسمان.

بابک...
بابک...

هر کجا هستی باش، دیگر عادت کرده‌ام با خیالت این شب تاریک را روشن کنم ... ای آزادی!

بابک...
بابک...

از وقتی ممنوع شدی زمان، سخت و سنگین زمین، تنگ و تاریک و من، افسرده و غمگین ... ای آزادی!