بهاره
هرکه به من می رسد، بوی قفس می دهد جز تو که پر می دهی ، تا بپرانی مرا *
بهاره
پلک ها را پایین بکش ، بهشت چشمانت چقدر هوس انگیز است ... بعضی وقت ها هوس چیدن به سرم می زند .. حوای دلم آدم شدنی نیست
بهاره
گاهی از چشم هم می افتیم بی آنکه ایستاده باشیم روی لبه ای یا کسی هلمان داده باشد از چشم هم می افتیم و نه چتر همراهمان هست ... نه کسی آن پایین آغوش باز کرده ما را بگیرد از چشم هم می افتیم و هرچه فکر میکنیم یادمان نمی آید قصد خودکشی داشته باشیم ...
بهاره
تـــــــو هیچـــــــــــــــــــــگاه نخــــــــــــــــواهی فهمیــــــــــــــــــد بی تــــــــــو این بـــــــــــــــــاغ پر از پاییـــــــــــــــــز اســـــــــــــــت
بهاره
ضامن لبخند من نیستی ، اما می توانی « بهانه اش باشی »...
بهاره
قرارمــــان بـــــــاران... هر جا که باشــــی با تـــــو هستــــــم... زیر چتر آســـــــــــمان . . . !
بهاره
پاییز رسید ، انار نیستم که برسم به دستهای تو؛ ... برگم پُر از اضطراب افتادن
بهاره
من که به هیچ دردی نمی خورم ،این دردها هستند که چپ و راست به من می خورند
بهاره
حرف کمی نیست وقتی کسی باشد که تو را آنگونه دوست بدارد که می خواهی
بهاره
در ته مانده ی فنجان قهوه ام ، کفش های توست ... فقط ، نمیدانم ، میروی یا می آیی
بهاره
بارانی ات را بپوش و در آغوشم بگیر... ابر ، ابر گریه دارم ...!!
بهاره
دنـیا را مـیدهــم بــرای لبـخندت هــراسـی نیــست…. شـاد کــه بـاشــی دنـیا دوبــاره از آن مــن اســت