بهاره
من بلد نیستم از عاطفه خالی باشم بگذارید که مجنون و خیالی باشم تو به نو بودن خود فکر کن و راحت باش دوست دارم که قدیمی و خیالی باشم
بهاره
زندگی شاید آن لحظه ی مسدودیست که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران میسازد
بهاره
زندگی یه قفس آهنی توی یه صحرای سوزان هست،اگه بمونی،زیرسایه ازگرما میسوزی،اگه بری،زیرآفتاب می سوزی ولی درهردوحالت میسوزی!
بهاره
بی گمان هرگز کسی چون من نکرد ،خویشتن را مایه آزار خویش.....
بهاره
آنچه در من نهفته دریاییست... كی توان نهفتنم باشد...با تو زین سهمگین طوفانی...كاش یارای گفتنم باشد...
بهاره
در زندگی زخم هایی هست كه مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد...
بهاره
میروم ...اما نمی پرسم ز خویش....ره کجا؟؟ ... منزل کجا ؟؟... مقصود چیست؟؟
بهاره
در این بازار دنبال چه میگردی؟ نمی یابی نشان هرگز تو از عشق و جوانمردی...
بهاره
ایكه بی من می روی صبر كن .... آهسته رو...
بهاره
...قاصدك زندگی برام مثل زندون میمونه....كاش میشد رها بشم پر بكشم از این خونه
بهاره
هر مسافری یه روز به مقصد میرسه و پیاده میشه.... خدایا نگهدار...نگهدار... منم میخوام پیاده شم...دیگه از این سفر خسته شدم..
بهاره
آنكه آدم هست و عاشق نیست، كیست...؟؟؟