اربابى به مستراح رفت ، نوکرش را صدا زد که آفتابه را بیاور نوکر با عجله زیادى که داشت آب سماور را که جوش بود در آفتابه ریخته و فراموش کرد که قدرى آب سرد در آن بریزد و همینطور به دست ارباب داد، ارباب هم بدون توجه مقدارى از آب آفتابه را استفاده کرد، تمام مقعدش سوخت ، همینکه از مستراح بیرون آمد نوکرش را به باد کتک گرفت ، نوکر کتکها را مى خورد و زیر لب مى گفت : "بزن ارباب حق دارى ، مى دانم کجایت مى سوزد. "
ســــــــلا ممممم م مم م م
15 سال و 3 ماه و 5 روز و 10 ساعت و 16 دقيقه قبلسلاااااااااااااااااااااااااااام
15 سال و 3 ماه و 5 روز و 10 ساعت و 14 دقيقه قبلسلام گلپری و باران مهربون
15 سال و 3 ماه و 5 روز و 10 ساعت و 2 دقيقه قبل