بهنام
تو تکراری ترین ” حضور ” روزگار منی و من عجیب ؛ به آغوش تو از آن سوی فاصله ها خو گرفته ام . . .
بهنام
شخصي را به جهنم مي بردند... در راه برمي گشت و به عقب خيره مي شد! ناگهان خدا فرمود : او را به بهشت ببريد! فرشتگان پرسيدند چرا؟؟؟ پروردگار فرمود : او چند بار به عقب نگاه كرد...او اميد به بخشش داشت...
بهنام
نگاه کن! همیشه بین زمین تا ماه فاصله ایست که به نگاه کردنش می ارزد...
بهنام
نگران کفش های کهنه ام بودم یکی را دیدم پا نداشت...
بهنام
چیزی ویرانگرتر از این نیست که دریابیم فریب همان کسانی را خورده ایم که باورشان داشته ایم...
بهنام
ميازار موري كه دانه كش است...درمورد موري كه دانه ندارد چيزي صادر نشده...پس ميتوانيد بيازاريد!!!
بهنام
هوا ابری بود و باران به شدت می بارید، کودک به آرامی گفت : خدایا گریه نکن همه چی درست میشه....
بهنام
تنها چيز باكيفيت تو زندگيم "درده"...!هرچي ميكشمش پاره نميشه..!