behzad
دنیای ما دنیاییست که کسالت عشقها و شورهایمان را میخشکاند، حماقت زندگیهایمان را تباه میکند و سیاست همه را زیبا و شاعرانه تر از قبل به تصویرمیکشد. زندگی ان بازیهای کودکانه، پیروزی انسانهای نیک، قدرت سوپر قهرمانها، و عشقهای زیبا و مبتکرانه نیست. زندگی ما خستگی ناشی از کار شبانه روزی ، مشغله های پوشالی و طمع سیری ناپذیرمان است. زندگیی که در رویای رسیدن به تجملاتی خلاصه میشود که رسانه ها به خوردمان میدهند و واقعیتی که در هر ثانیه از این زندگی انکار میشود.
behzad
دستشوییم گرفته است. دستشویی نمیروم، لوله باز کن می اورم دستشوییم گرفته است، دستشویی میروم حالا.
behzad
سایتهایمان یکی از یکی فیل..تر تر
behzad
دچار کلیشه متنی شده ام و نوشتنم نمی اید بدجور. کفگیرم به ته دیگِ ایده ها میخورد و هر چه هم که زور میزنم جز خش خشِ ناموزون کفگیر چیزی بیرون نمیریزد. حرفی نیست همه را گفته ام به طرق مختلف. دست دراز میکنم به دور دستها. به افق مینگرم اندکی ایده گدایی میکنم ولی به همان اندازه که کله ام شلوغ است،کاسه ام خالیست.
behzad
مهره سوخته ام من که هیچ چیز یارای ورود به سوراخِ تنگِ دلم را ندارد. حتی تو. همان سوراخ تنگ سوزن خورده از سوزنهایت که تنگتر از پیش است این روزها...
behzad
مخملین ترین کودتاهایم را به تو نسبت میدهم که از استکبارِ جهانی هم مستکبرتری حتی. دلبرم
behzad
عالمی برای حضار جوک تعریف کرد ، حضار دیوانه وار خندیدند . بعد از چند لحظه دوباره همون جوک رو تعریف کرد . عده کمی از حضار دوباره خندیدند . دوباره و دوباره همون جوک رو تعریف کرد . زمانی که دیگه هیچ یک از حضار نخندید او لبخند زد و گفت : وقتی که نمی تونید به یک جوک بارها بخندید ؛ چطور برای یه مسئله بارها و بارها گریه می کنید
behzad
میدانی چه میخواستم؟
میخواستم دو امپلی فایر ١٠٠٠ وات داشته باشم. بگذارم دو طرف گوشت.
صدایش را درجه اخر بگذارمو با کثیفترین افکت ممکن با گیتار الکتریکم دو طرف گوشت جیغ بکشم. انقدر جیغ بکشم که دو پرده گوشت به همراه تمام پرده ها و دیوارهای وجودت بر سرت خراب شوند.
نکند، نکند شاید،شاید، خدای نکرده یه کمی از خواب بپری. فقط یه کمی. فقط کا[!]ت ذره ای لای چشمت را باز کنی تا کثاقتی که بار اوردی اندامت را به لرزه در اورد.
behzad
looking for faith , wisdom , peace
behzad
با صدای معتادان بخوانید. در بینی. دلبرم، شهدِ ترا با شوژن به رگهایم تژریق کردم. باز شهدِ ترا با شوژن به رگهایم تژریق کردم. باز هم شهدِ ترا با شوژن به رگهایم تژریق کردم. هر بار شوراخی به تنگنای دلم و چشمه ای از خونِ خمارم هر بار نشئگی کوتاه. هر بار خماری بلند. شرمشت از شیرینیش شبها را شوراندم و خموده از خمیدگیش خوابها را هم خمیاژه کشیدم. اکنون که باژ خمارِ تو ام. رگهایم جایی برای شوژن ندارد و چند گرم از تو بیشتر نماده. هیچجا هم که گیر نمی ایی. خمیاژنده گوشه اتاق در مصرفت صرفه جویی میکنم و اژ رگ هایم خون میچکد.