˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙
شکست آخر سکوت خانه ی من کسی در می زند ، عشق است شاید ...
˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙
توی شهری که دیگه از تو ردِپایی نیست ، توی شب ستاره ای واسه خود نمایی نیست ... بی قرارِ تو شدم ، دیگه آروم ندارم ، دارم از غصه ی تو روزو شب کم میارم !!!
˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙
پلک که میزنی فوندانسیون قلب َم به هم میریزد خراب شوم ساختن َ ش با توست نگی نگفتی !!!
˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙
داری دیوونم میکنی ای دله خستـــــــــــــــه .... چیکار به کارِ من داری ای بابا بسته !!!
˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙
سخن ها بر لب «سعدی» ، قلم ها در کف «مانی»
˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙
چشمهايت قصهي ابراهيم است با آن آتش مهيب روزي هزار بار ميسوزم و باز قصهي چشمانت
˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙
آرزوی من با تو یه جای با کلاسه ، که برات بخرم یک فنجون کافه گلاسه ... ولی متاسفم که کاری از دستم بر نیومد ، جیبِ من خشکو برگِ سبزم تر نیومد !!!
@نیما صابری
12 سال و 11 ماه و 7 ساعت و 41 دقيقه قبل