کوهو ميذارم رو دوشم
رخت هر جنگو می پوشم
موجو از دريا می گيرم
شيره ی سنگو می دوشم
ميارم ماهو تو خونه
می گيرم با دو نشونه
همه ی خاک زمينو
می شمارم دونه به دونه
اگه چشمات بگن آره هيچ کدوم کاری نداره
اگه چشمات بگن آره هيچ کدوم کاری نداره
دنيا رو کولم می گيرم
روزی صد دفعه مي ميرم
می کنم ستاره ها رو
جلوی چشات می گيرم
چشات حرمت زمينه
يه قشنگ نازنينه
تا اگه می خوای نذارم
هيچ کسی تو رو ببينه
اگه چشمات بگن آره هيچ کدوم کاری نداره
اگه چشمات بگن آره هيچ کدوم کاری نداره
چشم ماهو در ميارم
يه نبردبون ميارم
عکس چشمتو می گيرم
جای چشم اون ميزارم
آفتاب و ورش می دارم
واسه چشمات در ميذارم
از چشام آينه می سازم
با خودم برات ميارم
اگه چشمات بگن آره هيچ کدوم کاری نداره
اگه چشمات بگن آره هيچ کدوم کاری نداره
یک رازِ بزرگ داریم. یک آرزو که فقط مالِ ماست. یک اوج که فقط پاهای زن ها میتواند به آنجا برسد؛ «مادر شدن». هزاری هم که لایههای پرغبار اومانیسم و مدرنیسم و فمینسم، این حسرتِ قشنگ را از یادمان برده باشد و آرزوی «دکتر شدن» و «مهندس شدن» و «استاد شدن» را جایگزینش کرده باشد، توی پنهانترین لایههای وجودییک زن، همیشه، آرزوی «مادرشدن» به معنای بلند و تامّ و تمامش هست و چه خوب که هست.
@نیما صابری
12 سال و 10 ماه و 27 روز و 5 ساعت و 52 دقيقه قبل