دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙

شالــو کلاه کن آسمون خیســــِ //... درباره »
˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙
مرد
امتیاز: 8169

دنبال‌شدگان

(1092 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(816 کاربر)

گروه‌ها

(150 گروه)

بازدید

˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙
˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙

لبخند که می زنی، گمان می کنند که اسب شده ای و باید سواری را ...

˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙
17.jpg ˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙

برای رسیدن به هدفت لازم نیست بسختی کار کنی،فقط کافیه هوشمندانه و با ذهن خلاق کار کنی...

˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙
˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙

شیشه نازک احساس مرا دست نزن! چِندِشَم می شود از کَله ی انگشت دروغ! آن که می گفت که احساس مرا می فهمد کو؟ کجاست؟ که احساس مرا خوب فروخت....!

˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙
1340482039242574_large.jpg ˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙

این سوی زندگی من و تو هستیم و آن سوی دیگر سر نوشت ! این سو دستها در دست هم است و آن سو عاقبت این عشق ! به راستی آخر این داستان چگونه است ؟ تلخ یا شیرین ؟ سهم من و تو جدایی است یا برابر است با تولد زندگی مان ؟ چه زیباست لحظه ای که من به سهم خویش رسیده باشم و تو نیز به ارزوی خود ! چه زیباست لحظه ای که سر نوشت با دسته گلی سرخ به استقبال ما خواهد آمد! چه تلخ است لحظه جدایی ما و چه غم انگیز است لحظه خداحافظی ما ! این سوی زندگی ما در تب و تاب یک دیدار می باشیم .... و آن سوی زندگی یک علامت سوال در آخر قصه من و تو دیده می شود ! آیا ما به هم میرسیم یا نمیرسیم ؟ سرانجام این داستان به کجا ختم خواهد شد ؟

˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙
1340482332232009_thumb.jpg ˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙

در بیمارستانی دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند. تخت او در کنار تنها پنجره ی اتاق بود. اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد. و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد. آنها ساعت ها با یکدیگر صحبت می کردند. از همسر ... خانواده و ... هر روز بعد از ظهر بیماری که تختش کنار پنجره بود می نشست و تمام چیزهایی که بیرون پنجره می دید برای هم اتاقیش توصیف می کرد. بیمار دیگر در مدت این یک ساعت با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون جانی تازه می گرفت. این پنجره رو به یک پارک بود که دریاچه ی زیبایی داشت. مرغابیها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایق های تفریحی شان در آب سرگرم بودند. درختان کهن به منظره ی بیرون زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده می شد. همان طور که مرد در کنار پنجره این جزییات را توصیف می کرد هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد. روزها و هفته ها سپری شد. یک روز صبح ... پرستاری که برای شستشوی آنها آب می آورد جسم بی جان مرد را کنار پنجره دید که در خواب

این ارسال را بازنشر کرده است.
˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙
˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙

هر چیزی زیادیش دل رو میزنه ، زیاد دوستت داشتم … هروقت حرف دلمو زدم ، دلتو زدم !..

˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙
1341348272769369_thumb.jpg ˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙

کاش می توانستم تمام دلتنگیهایم را بر کوله بار خدا میریختم تا با تنهائیش به کول بکشد بدون هیچ خمی بر ابرو اما افسوس که داده را پس نمیگیرد

˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙
˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙

پتروس فداکار کجاست؟ تا منفذ ساعت شنی عمرم را صبورانه مسدود کند انگار... دارم به انتها میرسم، بی تو .....

˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙
1341348414438104_thumb.jpg ˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙

باران کـه میبـارد...... دلـم بـرایت تنـگ تـر می شـود..... راه می افـتم ... بـدون ِ چـتـر ... من بـغض می کنـم ....آسمـان گـریـه ..

˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙
˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙

دلتنگی قشنگ ترین هدیه ی عشقه درست ولی من دیگه با این هدیه ی قشنگ تو کنار نمیام ، آبمون با هم تو جوب نمیره !!!

˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙
˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙

هــرگز انـتظار نـدارم منو هـمونطور دوست داشـته بـاشـی کـه دوستت دارم...

˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙
˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙

و اینک امشب دلمون میخواهد کمی از خودمون در کنیم ، باشد که سبب شادی روح خودمون و باعث افزایش امتیازاتمون گردد !

˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙
˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙

میشه تنهایی بازی کرد ، میشه تنهایی خندید ، میشه تنهایی سفر کرد ، ولی خیلی سخته تنهایی ، تنهایی را تحمل کرد !

˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙
˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙

سلااااااااااام

˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙
˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙