mohammad
خدا به فرشته ها شعور داد بدون ش.ه..و.ت به حیوان ها ش.ه..و.ت داد بدون شعور و به انسان هر دو را انسانی که شعورش بر ش.ه..و.ت.ش غلبه کند از فرشته ها بالاتر است و انسانی که ش.ه..و.ت.ش بر شعورش غلبه کند از حیوان پـسـت تر ...!
mohammad
دنیا سه اصل دارد: 1)خاطرات 2)غم 3)عشق. با اولی زندگی کن،دومی را به خاطر سومی تحمل کن.
mohammad
دوستان، فرشته هايي هستند كه شما را بر روي پاهايتان بلند مي كنند، زماني كه بالهاي شما به سختي به ياد مي آورند چگونه پرواز كنند.
mohammad
وقتی قلبهایمان كوچكتر از غصههایمان میشود وقتی نمیتوانیم اشكهایمان را پشت پلكهایمان مخفی كنیم و بغضهایمان پشت سر هم میشكند وقتی احساس میكنیم بدبختیها بیشتر از سهممان است و رنجها بیشتر از صبرمان؛ وقتی امیدها ته میكشد و انتظارها به سر نمیرسد وقتی طاقتمان تمام میشود و تحملمان هیچ ...
mohammad
نمی دانم چه هیزم تری فروخته ام که آتش هیچ عشقی در من روشن نمی شود...
mohammad
توکل کن بر آن زنده ای که هرگز نمی میرد و تسبیح گو و او به کردار بندگانش آگاه است.
mohammad
کافی است نگاهم کنی چشمانت مانند گردابی ست که تمام هستی ام را به خود می کشاند ساده میخواهمت ساده مثل خودم!
mohammad
تمـام ِ اين چـند سـال و اَنــدي عــمرم بـه کــنار.. مـن فـــقط ، بـه انـــدازه ي همــان صَــدُم هـاي ِ ثـانيه اي که ، در هــواي ِ عطـرِ ِ آغــوشت نفـس کـشيـدم ، زندگي کردم !
mohammad
بگذار زندگی راه خودش را برود ! بگذار خیال کند که ما هنوز ، برای گردش یک سال دیگر، یک روز دیگر، یک بوسهی دیگر به او وفادار خواهیم ماند ... بگذار نداند که ما در پریشانی پرسشهایمان بارها با مرگ خوابیدهام ... ما برای زندگی ، نه به هوا نیازمندیم نه به عشق ، نه به آزادی ، ما برای ادامه ، تنها به دروغی محتاجیم که فریبمان بدهد و آنقدر بزرگ باشد که دهان هر سوالی را ببندد.
mohammad
می گویی دوست دارم زیر باران قدم بزنم، اما وقتی باران میبارد چتر به دست میگیری ... میگویی آفتاب را دوست دارم، اما زیر نور خورشید به دنبال سایه میگردی ... می گویی باد را دوست دارم، اما وقتی باد میوزد پنجره را میبندی ... حال دریاب وحشتم را ... وقتی که می گویی دوستت دارم! Bob Marley
mohammad
ﺩﯾﺮﻭﺯ ﻣﻦ ﺧﻮﺵ ﺑﻮﺩﻡ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭﺕ ﺑﻮﺩﻡ … ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺧﻮﺵ ﺍﺳﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺑﻮﺩﻥ … ﺍﺯ ﺗﻼﺵ ﺩﺳﺖ ﻧﮑﺶ ﻋﺰﯾﺰﻡ ﮐﻪ ﭼﺸﻢ ﻣﻠﺘﯽ ﺑﻪ ﺗﻮﺳﺖ … ﺗﻮ ﻣﯽ ﺗﻮﻧﯽ …
mohammad
بچه که بودم وقتی تو بغل بابام می خوابیدم سعی می کردم نفسمو با نفس بابام تنظیم کنم که با هم نفس بکشیم . دم و بازدممون یکی باشه . اینطوری در طول روز همیشه با خودم فکر می کردم همین الان که من نفس کشیدم بابام هم هر جا که هست نفس کشید . یک حس کودکانه خوبی بود .
گل گفتی داداشی
14 سال و 7 ماه و 26 روز و 13 ساعت و 58 دقيقه قبلmamnoonam
14 سال و 7 ماه و 26 روز و 8 ساعت و 13 دقيقه قبل