دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

mohammad
مرد - مجرد
امتیاز: 2383.8

دنبال‌شدگان

(562 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(409 کاربر)

گروه‌ها

(81 گروه)

بازدید

mohammad
mohammad

@yaghmur ارزش یک دوست خوب کمی بیش از بینهایت است! او که با توست او که دردت را به جان میخرد بی هیچ چشمداشتی باید دوستش داشت اندکی بیش از بینهایت

mohammad
mohammad

یه مرد خجالتی میره توی یه کافه تریا. چند دقیقه که میشینه توجهش نسبت به یه دخترخوشگل که کنار میز بار نشسته بوده جلب میشه. مرد نیم ساعت با خودش کلنجار میره و بالاخره تصمیمشو میگیره و میره سراغ دختر و با خجالت و آروم بهش میگه: ممم... میتونم کنار شما بشینم و یه گپی با همدیگه بزنیم؟ یهو دختر داد میزنه: چی؟! من هرگز امشب با تو نمی خوابم همهء مردم برمیگردن و چپ چپ به مرد نگاه می کنن مرد سرخ میشه و سرشو میندازه پایین و با شرمندگی میره میشینه سر جاش بعد از چند دقیقه دختر میره کنار مرد میشینه و با لبخند میگه: من معذرت میخوام. متاسفم که تو رو خجالت زده کردم. راستش من فارغ التحصیل روانپزشکی هستم و دارم روی عکس العمل مردم در شرایط خجالت آور تحقیق می کنم یهو مرد داد میزنه: چی؟! منظورت چیه که 200 دلار برای یه شب می گیری؟

mohammad
mohammad

همگی به صف ایستاده بودند تا از آنها پرسیده شود ؛ نوبت به او رسید : "دوست داری روی زمین چه کاره باشی؟ " گفت: می خواهم به دیگران یاد بدهم، پس پذیرفته شد! چشمانش رابست، دید به شکل درختی در یک جنگل بزرگ درآمده است. باخودگفت : حتما اشتباهی رخ داده است! من که این را نخواسته بودم؟! سالها گذشت تا اینکه روزی داغ تبر را روی کمر خود احساس کرد ، با خود گفت : این چنین عمر من به پایان رسید و من بهره ی خود را از زندگی نگرفتم! با فریادی غم بار سقوط کرد و با صدایی غریب که از روی تنش بلند میشد به هوش آمد! حالا تخته سیاهی بر دیوار کلاس شده بود

mohammad
mohammad

یکی ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﻣﻬﻤﻮﻥ ﺑﻮﺩﻡ ﺟﺎﯾﯽ،ﻧﺼﻒ ﺷﺐ ﺣﺴﺶ ﻧﺒﻮﺩ ﭘﺎﺷﻢ ﺑﺮﻡ ﺩﺳﺸﻮﯾﯽ، ﯾﻪ ﺑﭽﻪ ﮐﻨﺎﺭﻡ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﻮﺩ ﺑﺮﺵ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺗﻮ ﺟﺎﯼ ﺧﻮﺩﻡ ﻭ ﺗﻮ ﺟﺎﯼ ﺍﻭﻥ ﺷﺎﺷﯿﺪﻡ،ﺍﻭﻣﺪﻡ ﺑﺮﺵ ﮔﺮﺩﻭﻧﻢ ﺩﯾﺪﻡ ﺗﻮ ﺟﺎﯼ ﻣﻦ ﺭﯾﺪﻩ

mohammad
mohammad

گاهی باید آرزوهایت را مثل قاصدک بگذاری کف دست و بسپاریشان به دست باد ! تا بروند و سهم دیگران شوند

mohammad
mohammad

در دلم کودکیست که بی تو بودنش را نق میزند من هیچ! لااقل بهانه ی ِ او باش... .

mohammad
mohammad

فریب آرامش دروغین دنیا را نخوریم دنیا هیچگاه بدون طوفان نبوده است، آری ، دنیا جای غریبی ست ، اینجا حتی پسر نوح بودن بیفایده است؛ اگرکه با نوح نباشی ...‬

mohammad
mohammad

کاش فاصله ها مثل سیاهی مداد بودند، تا هنگام دلتنگی آنها را پاک میکردیم..!‬

mohammad
mohammad

زن وشوهر پیری با هم زندگی می کردند.پیر مرد همیشه از خروپف همسرش شکایت داشت و پیر زن هرگز زیربار نمی رفت وگله های شوهرش رو به حساب بهانه گیری های او می گذاشت.این بگو مگوها همچنان ادامه داشت.تا اینکه روزی پیر مرد فکری به سرش زد وبرای اینکه ثابت کند زنش در خواب خرو پف می کند وآسایش اورا مختل کرده است ضبط صوتی را آماده می کند و شبی همه سرو صدای خرناس های گوشخراش همسرش را ضبط می کند.پیر مرد صبح از خواب بیدار می شود وشادمان از اینکه سند معتبری برای ثابت کردن خرو پف های شبانه او داردبه سراغ همسر پیرش می رود واو را صدا می کند.غافل از اینکه زن بیچاره به خواب ابدی فرو رفته است !از آن شب به بعد خروپف های ضبط شده پیرزن، لالایی آرام بخش شبهای تنهایی او می شود

mohammad
mohammad

زندگي در حال بارگيري است، لطفا صبر کنيد... ... اينجا سرعت خوشبختي بسيار کم است...!!! تا زندگي ات لود شود ... عمرت تمام شده...!!

mohammad
mohammad

غضنفر ﺑه ﻣﺎﺷﻴﻨﺶ ﻳﻪ ﺩﺧﺘﺮﺳﻮﺍﺭ ﻣﻲ ﻛﻨﻪ. ﻣﺎﻣﻮﺭﺍ ﺟﻠﻮﺷﻮ ﻣﻲ ﮔﻴﺮﻥﻣﻲ ﮔﻦ: ﺧﻮﺍﻫﺮﻡ ﺷﻤﺎ ﭘﻴﺎﺩﻩ ﺷﻮ. ﻏﻀﻨﻔﺮ ﺑﺎﺗﻌﺠﺐ ﻣﻲ ﮔﻪ: ﺧﻮﺍﻫﺮ ﺷﻤﺎﺳﺖ؟ ﻭﺿﻌﺶ ﺧﺮﺍﺑﻪ ﻫﺎ !

mohammad
mohammad

غضنفر بعد از 2 سال چیدن یک پازل رو تموم میکنه. بهش میگن: چرا اینقدر طول دادی؟!!!میگه: نه، اتفاقا خوب تموم کردم، روش نوشته بود 3 تا 5 سال !!!‬

mohammad
mohammad

غضنفر به نامزدش اس ام اس میده عزیزم من تا ۱۰ دقیقه دیگه میام پیشت اگه نیومدم اس ام اس رو دوباره بخون !

mohammad
mohammad

چقدر خوبه ادم یکی رو دوست داشته باشه نه به خاطر اینکه نیازش رو برطرف کنه نه به خاطر اینکه کس دیگری رو نداره نه به خاطر اینکه تنهاست و نه از روی اجبار بلکه ... به خاطر اینکه اون شخص ارزش دوست داشتن رو داره

mohammad
mohammad

هرگز زود قضاوت نكن! مرد مسني به همراه پسر ٢۵ ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالي كه مسافران در صندلي‌هاي خود نشسته بودند، قطار شروع به حركت كرد. به محض شروع حركت قطار پسر ٢۵ ساله كه كنار پنجره نشسته بود پر از شور و هيجان شد. دستش را از پنجره بيرون برد و در حالي كه هواي در حال حركت را با لذت لمس مي‌كرد فرياد زد: پدر نگاه كن درخت‌ها حركت مي‌كنند! مرد مسن با لبخندي هيجان پسرش را تحسين كرد. كنار مرد جوان، زوج جواني نشسته بودند كه حرف‌هاي پدر و پسر را مي‌شنيدند و از حركات پسر جوان كه مانند يك كودك ۵ ساله رفتار مي‌كرد، متعجب شده بودند. ناگهان جوان دوباره با هيجان فرياد زد: پدر نگاه كن درياچه، حيوانات و ابرها با قطار حركت مي‌كنند! زوج جوان پسر را با دلسوزي نگاه مي‌كردند. باران شروع شد چند قطره روي دست مرد جوان چكيد. او با لذت آن را لمس كرد و چشم‌هايش را بست و دوباره فرياد زد: پدر نگاه كن باران مي‌بارد،‌ آب روي دست من مي‌چكد! زوج جوان ديگر طاقت نياورند و از مرد مسن پرسيدند: ‌چرا شما براي مداواي پسرتان به پزشك مراجعه نمي‌كنيد؟ مرد مسن گفت: ما همين الان از بيمارستان بر مي‌گرديم. امروز پسر من برا