mohammad
تمام کوچه .پس کوچه های قلبم را ..لبریز از امدنت می کنم و سر راه تو گلهای محبت می کارم..اگر بخواهی بیائی...ولی اگر امدی مرا انگونه ببین که هستم نه ان گونه که تو می خواهی باشم اخر شنیده ام تو ..فرشته میخواهی ولی من انسانم ..این است تفاوت دید گاه من وتو
mohammad
ای به دل نزدیـــک و دور از دیـــدۀ گریــــان من نیستـی غایـــــب زمانـــی از دلِ من ، جان من درد اگر اینست کز هجرت منِ دل خسته راست نیست الا جـــان سپـــــــاری چاره و درمان من
mohammad
راه كه مي روي جاي تك تك قدم هايت را نقاشي مي كنم قاب مي گيرم و بر ذهن خالي فاصله ها ، آويزان مي كنم . وقتي نيستي ،نقاشي هايم به قاب چشمانم كه اشاره مي كند دلم كودكانه مست مي شود وسوار بر تاب سفيد لحظه هاتا روياي روشن آسمان بالا مي رودو توبر بلنداي عاشقي ذهنم به نگاهم لبخند مي زني و نوازش ميكني بال پروازم را...ناگهان قلبم در سينه ام دلبري مي كندو من تا هميشه هايم آرام مي شوم .و بازراه كه مي روي
mohammad
شنبه صبح زود از خواب بیدار شدم، آروم لباس پوشیدم و طوری که زنم از خواب بیدار نشه، جعبه ناهارم رو برداشتم، سگم رو صدا کردم و آروم رفتم توی گاراژ خونه، قایق ام رو بستم به پشت ماشینم و از خونه به قصد ماهیگیری رفتم بیرون...درهمین حین متوجه شدم که بیرون باد شدیدی میاد، بارونیه و رادیو رو هم که روشن کردم متوجه شدم تمام روز وضعیت هوا به همون بدی باقی خواهد موند.. تصمیمم عوض شد. دوباره آروم برگشتم خونه، م...اشین رو تو گاراژ پارک کردم، لباسم رو درآوردم و یواش رفتم تو رختخواب کنار زنم که هنوز خواب بود.... اون رو از پشت بغل کردم و آهسته تو گوشش گفتم: "هوا بیرون خیلی بده..." که همسر عزیزم جواب داد: " آره، ولی باورت میشه که این شوهر احمق من تو همچین هوائی رفته ماهیگیری؟!! من هنوز که هنوزه نمیدونم همسرم اون روز شوخی میکرد یا نه، ولی من دیگه هیچوقت نرفتم ماهیگیری !!!!!
mohammad
پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، باتعجب دید که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چیز جمع و جور شده. یک پاکت هم به روی بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترین پیش داوری های ذهنی پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند : پدر عزیزم، با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم. من مجبور بودم با دوست دخترجدیدم فرار کنم، چون می خواستم جلوی یک رویارویی با مادر و تو رو بگیرم.من احساسات واق...عی رو با نازنین پیدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما میدونستم که تو اون رو نخواهی پذیرفت، به خاطر تیزبینی هاش، خالکوبی هاش ،لباسهای تنگ موتور سواریش و به خاطر اینکه سنش از من خیلی بیشتره. اما فقط احساسات نیست، پدر. اون ... حامله است. نازنین به من گفت ما می تونیم شاد و خوشبخت بشیم. اون یک تریلی توی جنگل داره و کُلی هیزم برای تمام زمستون. ما یک رؤیای مشترک داریم برای داشتن تعداد زیادی بچه. نازنین چشمان من رو به روی حقیقت بازکرد که ماریجوانا واقعاً به کسی صدمه نمی زنه. ما اون رو برای خودمون میکاریم، و برای تجارت با کمک آدمای دیگه ای که توی مزرعه هستن، برای تمام کوکائینها و اکستازیهایی که می خو
mohammad
انتخاب همسر
مردی قصد ازدواج داشت.مشکل او انتخاب از بین 3 کاندید زن احتمالی بود.او به هر زن 5000 دلار پول داد تا ببیند هرکدام با آن چه کار میکنند
اولی ظاهرش را کاملا تغییر داد به یک آرایشگاه تجملی رفت
آرایش جدید کرد لباسهای جدید و زیبا خرید و به مرد گفت که برای اینکه
... در نظر او جذابتر باشد این کارها را کرده است چراکه خیلی دوستش دارد
مرد تحت تاثیر قرار گرفت
دومی به خرید هدیه برای مرد پرداخت.برایش یک دست چوب گلف خرید
به علاوه ابزار جدید برای کامپیوترش و لباسهای گران قیمت
و هنگامی که هدیه ها را به مرد داد گفت که تمام پولش را برای
او صرف کرده چراکه خیلی دوستش دارد
مرد تحت تاثیر قرار گرفت
سومی پولش را در سهام سرمایه گذاری کرد و چند برابر پولی که از مرد گرفته بود
عایدش شد.او 5000دلار مرد را پس داد و برای بقیه پول یک حساب مشترک باز کرد
و گفت میخواهد برای زندگی آینده شان پس انداز کند چراکه خیلی دوستش دارد
واضح است که مرد تحت تاثیر قرار گرفت
او مدت زیادی را به تفکر درباره اینکه هر زن با پولها چه کار کرده پرداخت
و سر انجام با زنی ازدواج کرد که سینه های بزرگتری داش
mohammad
خاطرات خیلی عجیبند گاهی اوقات می خندیم به روزهای که گریه می کردیم گاهی گریه می کنیم به یاد روزهایی که می خندیدیم
mohammad
دندانپزشك آخرين دندان گرگ را كه كشيد ؛ و نگاهي به صورت گرگ انداخت و پوز خندي زد ! گرگ زير لب گفت بخند... اينست عاقبت گرگي كه عاشق گوسفندي شده باشد
mohammad
خسته ام! نه اينكه كوه كنده باشم ها...نه، دل كنده ام!
mohammad
خدایا...!!! . هوس نه...!!! ... . محتاج اغوششم...!!!
mohammad
گابریل گارسیا مارکز هنگامی که به سرطان لنفاوی مبتلا بود و تصور میکرد عمر زیادی برایش باقی نمانده، در بخشی از یک نامهی کوتاه جملاتی چنین زیبا نگاشت : اگر میدانستم این آخرین دقایقی است که تو را میبینم، به تو میگفتم «دوستت دارم» و نمیپنداشتم تو خود این را میدانی. همیشه فردایی نیست تا زندگی فرصت دیگری برای جبران این غفلتها به ما دهد. کسانی را که دوست داری همیشه کنار خود داشته باش و بگو چقدر ب...ه آنها علاقه و نیاز داری. مراقبشان باش. به خودت این فرصت را بده تا بگویی: «مرا ببخش»، «متاسفم»، «خواهش میکنم»، «ممنونم» و از تمام عبارات زیبا و مهربانی که بلدی استفاده کن. هیچکس تو را به خاطر نخواهد آورد اگر افکارت را چون رازی در سینه محفوظ داری. خودت را مجبور به بیان آنها کن. به دوستان و همهی آنهایی که دوستشان داری بگو چقدر برایت ارزش دارند. اگر نگویی فردایت مثل امروز خواهد بود و روزی با اهمیت نخواهد گشت. ... همراه با عشق
mohammad
دختر: بابا کی میریم خرید کنیم پدر:دخترم هنوز حقوق ندادن همه جنس ها گرون امسال یه کم باید صرفه جویی کنیم اخبار ساعت 9: آقا اوومدین خرید؟؟؟....بله خیلی هم خوبه جنس ها ارزون هستش و قیمت ها مناسب ... دختر نمیدونه پدره کارگرش دروغ میگه یا اخبار... خدایا هیچ پدری را تووو این موقیعیت قرار نده که فرزند کوچکش بهش شک کنه و پدر شرمنده ي اولاد بشه
mohammad
خدا دمت گرم واقعا .... یه موجودات خوبی آفریدی تو بهشون میگی شاه و ملکه مخلوقات... من صداش میکنم پدر و مادر...
mohammad
اسب سواری مرد چاق و افلیجی را سر راه خود دید که از او کمک میخواست. سوار دلش به حال او سوخت و از اسب پیاده شد، او را از جا بلند کرد و روی اسب گذاشت تا او را به مقصد برساند. مرد چاق وقتی بر اسب سوار شد، دهنه ی اسب را کشید و گفت اسب را بردم و با اسب گریخت! اما پیش از آنکه دور شود صاحب اسب داد زد و گفت تو تنها اسب را نبردی، جوانمردی را هم بردی. اسب مال تو، اما گوش کن ببین چه میگویم، مرد چلاق اسب را نگه داشت. مرد سوار گفت هرگز به هیچ کس نگو چگونه اسب را به دست آوردی، زیرا میترسم که دیگر هیچ سواری به پیاده ای رحم نکند..