♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این روزها فقط منتظرم...ببین چه بی صدا فریاد میزنم<< او در راه است...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این روزها میترسم... میترسم از زندگی... میترسم از تو...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چشمان من فسیل روزهای تنهاییست... مردنم را نظاره کن...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
انقدر سنگینی نگاهت کورم کرد که خدا را ندیدم،بگذار بشنوم...حادثه ای در راه است...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شب وهجوم تنهایی من محسور سلولی بی پنجره و اندوهی که از خیابانها و کوچه های این شهر برسرم میریزد... و فریادی خفه شده در حنجره از گمان همسایه... صدای پر تنش داریوش !!! فرو ریختن پردهء رسوایی من؟؟؟ درد تا استخوان رسیده
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 16 روز و 59 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .