♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من، سنگ سرگردان، عجین با آهن و سیمان در خاک مثل وصله ای ناجور خوابیدم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اینبار هم دیر رسیدی ببین! دراز کشیده ام میان تابوت و لبخند انتظار ماسیده است روی لبهایم تو همیشه دیر می رسی . . .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خودش را در آغوشِ دیگری پرت می کُند امّا خدا و خودش می داند که دارد حواسش را پرت می کُند که دارد میان درد عشق غلت می زند دلش را جا گذاشته می داند کجا امّا نمی شود برود سراغش راضی ست به غلت زدن و پرت شدن....!!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گرد هم آوردند ماتمهای عالم را.....بر وجودم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اهل گلایه نیستم...باشد،برو،باشد باشد...حلالت باد بردی ببر دنیا و دینم را اما بگو اینک از نو کجا پیدا کنم دیگر تنهایی ام...تنها رفیق سالهای پیش از اینم را...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گاه بی دل و دماغ میکند گاه شور و شوقِ کار میشود عشق تو...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من حواسم هنوز پرت توست ..لعنتی....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به هم ریخته ست مدتهاست....قلبی...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کافه دریا...فتجان....قهوه....موج...صخره....نیمکت...تنهایی...خاطرات.....سهم امروز من از تو.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
غم این دل مگر یکی و دو تاست؟...لامصب....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شهر و دیار من این طرفها نیست
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 14 روز و 16 ساعت و 34 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .