♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نیمکت آخر ..... زنگ آخر ........ و دستانی که نام تورا مدام روی چوب حک میکرد ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
همه شبها دلم باتوست،تو شبي را بيادم سحر كن...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
وقتي در دل شب كنار ساحل دريا مينشينم احساس مي كنم همه چيز مال منست: دريا، آسمان ،شب، مهتاب، ساحل و حتي آتشي كه كنارم روشن ست؛ و از همه بالا تر آرامش حاكم بر فضا كه آنرا با تمامي وجود حس ميكنم... شايد اين حرفها بهانه ايست براي فريب دلم،شايد هنوز هم ميترسم باور كنم شب دريا تو را به يادم مياورد،شايد منظورم از آرامش بياد آوردن خاطرات با تو بودن باشد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
كاش ميدانستي خوابهايم تنها با تو رويائيست...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مي خواهم بروم! بار سفر را بسته ام ، فقط مانده است آخرين نگاهم را كه از تو بگيرم، اشكي بريزم و سپس بي اعتنا به فريادهاي قلبم پا در جاده هاي تنهايي بگذارم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
كاش بودي تا دمي به تماشاي تو بنشينم، بگويمت ز غمهايم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گاهي بايد آرامش را به كسي هديه داد تا به او فهماند تنها نيست...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باز كن پنجره احساس را،اینجا چقدر سرد ست! بر من بتاب ،بگذار جان بگيرد قلبم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
غرورت را بيرون دلم جا بگذار،وارد شو،گريه كن ،حرف بزن،سبك شو،ميفهمم تورا...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
با تو كه سخن ميگويم،قلبم در پس سينه نوايي دگر دارد؛
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 12 روز و 14 ساعت و 45 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .