♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلم واسه این دستا می سوزه .. نمی دونم چه گناهی کردن که باید با نوشتن، من و با خودم آشتی بدن .. البته گناهشون اینه که دستای من هستن .. من .. گناه منم اینه که زندگیم یه مرگ تدریجیه .. پس با همین دستا می نویسم .. می نویسم برای سال ها .. برای روزهایی که می تونستم زنده باشم و زندگی کنم .. پس می نویسم : من یک مرده ام از سرزمین زندگان از وادی نفرین شدگان از تلاطم کینه و موج نفرت
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گریه در چشمان من طوفان غم دارد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
برایت سالها می نویسم سالها بعد که چشمانت عاشق می شوند که یکی موند.......یکی نموند......
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلشکسته را قدرت فریاد نیست
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گهگاهى كه دست به قلم مىشوم احساس مىكنم كه واژهها بوى شعر مىدهند. مىگويى كه: لبخند تو را در باران مىخواهم مگر نمىدانى اين شاگرد تنبل، گريان پاى همين تخته است! باور كن! من درس لبخند را از ياد بردهام!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چترها تان را ببندید ای به ساحل مانده ها شاید این باران كه می بارد شما را تر كند
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 9 روز و 14 ساعت و 3 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .