♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اگر باران بگذارد اگر تو ا بگذاری خواهم نوشت تا راهم را تقسیم کنم میان کلمات و میان آدمهایی که گذارشان می افتد به آواز گنجشکهای بی سرزمین.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چه باید کرد با یک روح سرماخورده در باران؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در چشمهام شب شده فانوس من کجاست
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
همین که باران می بارد کافی است
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اگر تنها نيم روزي به پايان جهان باقي است دستانم را بگير...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
درست همون موقع که فکر می کنی همه چیز محکم سر جای خودشه یه طوفان دیگه از راه می رسه
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
احتیاج به مستی نیست...! یک استکان چای هم دیوانه ام میکند وقتی میزبان چشمان تو باشد....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از خودم می ترسم وقتی میان دستهایم میان چشمهایم میان دلم حتا میان همین کلمات انکارت می کنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلم روشن است که روزی از زوایای گریه هایم ظهور می کنی....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
یک شب برایت میگویم چرا امشب چشمهایم قرمز بود؟ و تنم یخ!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دفتر خاطرات را میخواهم چه کار وقتی که شب ها به این امید می خوابم که فردا امروز یادم نباشد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هیچ صیادی برای رفاه صیدش دردام، دانه نمی گذارد!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بااینکه ناودان ها سکوت کرده اند اما هنوز،صدای هق هق باران شنیده می شود!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اینجا کسی برای من دست تکان نمی دهد. من بیهوده وابسته ی مردم این شهرم!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هرچه دلم راخالی می کنم، دوباره پرمی شود از تو! چه برکتی دارد این عشق!
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 7 روز و 11 ساعت و 46 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .