♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
یادت هست نوح؟ طوفان که گرفت گفتم نترس جفت های ِ سرگردان به ساحل می رسند کشتی که شکست موج موج جدا شدم از تو حالا توی ِ جزیره ی سرگردانی گوسفندها گاوها مرغ و خروس ها را که می بینم قلبم تیر می کشد که چرا میان ِ این همه جفت من و تو تنها ماندیم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سلامتی گلوله ای که سالهاست توی ِ حنجره ام کار گذاشته اند....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باید پرنده می شدم.....بال هایم .....آه بال هایم.....
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 9 روز و 22 ساعت و 47 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .