♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اینروزها خوبم به قدری که دیگر شعر نمی گویم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اشکم که روان گشته وتاچانه رسیده /درکاسه ی دست توبه پیمانه رسیده/ ازچاه زنخدان توتا چشم توازاشک /راهی ست که برعکس به میخانه رسیده
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ميوه هايي كه مي افتند به درخت باز نخواهد گشت...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلم می خواد یه روز صبح از خواب بیدار شم. تلفن رو بردارم و به مامانم مثل فروغ بگم: «دیگر تمام شد باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم...»
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به کجای دنیا بر میخورد اگرهای ما.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
جرق جرق میکنم با شعله های قرمز و آبی ..می پری ... میپری و قهقهه ات به آسمان میرسد سرخ پوشیده ای ، زرد میشوم حالا اما نه من زردی تو را گرفته ام نه تو سرخی مرا...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باد می وزد بوی پیراهنت مرا به خواب می برد می دانم ! فردا صبح ، چشم در چشم تو بیدار می شوم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دستم به قلم نمی رود ، اما .. به قلم مو .. چرا !
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 6 روز و 3 ساعت و 46 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .