♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نگاه مرد قهوه چی کنار خزر ...نهیب می زند به من.... ومن هنوز غرق خاطرات آن مسافرم، ولی نشسته روبه روی من چرا، چرا نمی رود...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
پشت احساس گرم نخلستان، بوی مردی غریب می آید...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هی تو......دستهای ت پُر است از ایمان، سفره کودک یتیم امّا گرسنه نان است....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نوشتنم براي نمردن است ! وگرنه روزهاست چترخسته سكوت را درهم بسته ام ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تا روزی که باران ببارد... تا روزی که گندم...جوانه بزند بر سفره های خالی کودکان سرزمین داغ من ... تا روزی که آفتاب نسوزاند و ابر بهانه ای نباشد برای گریستن... تا روزی که هیچکس سیاه نباشد...سفید نباشد...می نویسم ایران من....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اینجا همه دروغ ها از ماست سفيد تر با نام خداتازه مي شوند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از هر طرف فكر ميكنم زمين را حتي با ريسمان به آسمان پيوندي نيست...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خواب دیده ام داس ارتجاع توبه می کنندو عاقبت به خیر می شوند....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سوگند به تبر ! گاهی که بت می بارد از آسمان بر فرق ابراهیم.... به نی! که زیر پای شبانان در پایکوب مرگ داود گرگ دریده ... فردا روز دیگری ست
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 5 روز و 19 ساعت قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .