یک چیزی سراسر وجودت را میگیره... یک چیزی که شاید قبلا مثلش ندیدی. مثل تفاوت دنیایی که داخل تلویزیون میبینی و چیزی که از کاغذ های اطلاعیه میخونی... شاید حتی بهتر...مثال وقتی با دستهات یک چیزی را لمس میکنی، یا تعریفی که از یک افسانه میشنوی... یک چیزی بهت بودن را یاد میده و ماندن را فریاد میکنه چیزی که به دستش، تمام هستی تو داره به آتش کشیده میشه یک چیزی زده به قلبت، خودت نمیدونی حتی چی هست، یا مال کیه یا کجا یا چطور باید خرجش کنی... فقط داریش یک چیزی به نام عشق.
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 7 روز و 2 ساعت و 47 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .