حسرت همین روزهای کذایی
در دلم تاب می خورند
آینده چیزی نیست
که بشود پنهان اش کرد !
باید از همین جا شعر را
قیچی بزنم
هفته ها و ماه ها و سالها را رد کنم
بدوزم به یک سطر مانده به آخر ..
من حالم برای تاب آوردن خوب نیست .
کیستی تو
که من هنوز
از میان ِ عکسهای تو
تکههای خوابهایم را
جستجو میکنم !
کیستی تو که اینگونه
بیخیال ِ خیالم میشوی،
دور میشوی،
نزدیک میشوی
ماه میشوی
مِه میشوی
کیستی تو !
همیشه که نه
گاهی آدمی
دلش برای فاصلهها هم تنگ میشود
فاصلهی چشمها تا لب
فاصلهی خنده تا خندهای دیگر
و هر فاصلهای که شبیه ِ دلتنگی
حس ِ نیست شدن چیزی را میدهد که هنوز هست ..
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 8 روز و 11 ساعت و 34 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .